2/27/2009

لیست جدیدِ تحریم ها علیه ایران
با خودم فکر می کنم گورِ پدر دانشگاه و علم و کنفرانس... موسسه سرم سازی رازی رو دیگه چرا می خوان تحریم کنن؟ این چه هزینه ی هنگفتیه که ما داریم می دیم؟ از سلامتیِ مردم مایه گذاشتن یعنی چی؟

2/25/2009




یک کتاب جذاب و روان!
بعد از چهره خشنی که از آفریقای جنوبیِ کوئزی خوندم، خوندنِ این کتاب و روزگارِ این خانومِ کارآگاهِ آفریقایی خیلی دلچسبه.

2/24/2009

امیر مهدی حقیقت خبر داده که حق امتیاز کتابِ جدید جومپا لاهیری رو نشر ماهی گرفته. من هنوز کتابش رو نخونده ام و منتظرم که یک تخفیف خوب گیرم بیاد و برم کلی کتاب بخرم برای خودم.
ترجمه های قبلی آقای حقیقت واقعا عالی بود. من که موقعِ خوندنِ "مترجم دردها" از نویسندگی و از ترجمه (برگردانندگی؟!) کتاب به صورت تناوبی به شعف می اومدم.

2/23/2009

1- یک نوشته ی خیلی دلچسب:

دوست دارم از تمام آن لحظه‌های واقعی‌مان، توی خانه‌های دانشجویی، از تمام آن عشق‌بازی‌های اولین‌باره و تن‌زدگی‌ها و دل‌سپاری‌هامان، از تمام آن نصفه نیمه دخترانگی-زنانگی‌هامان، از تمام آن سیگارهای چس‌دود شده، از عرق‌خوری‌ها و شلم‌بازی‌هامان، از تمام کلاس‌های نرفته‌ی دانشگاه، از تمام شب‌های امتحان و روزهای دل ای دل‌کنانمان، از تمام آن راست‌راستکی آغازهامان، از همه‌ی امیدها و ناامیدهای خام سیاسی‌مان، از آن آدم‌های آویزان و گریزان و تشنه و نشئه و امیدوار و واخورده و پرخواهش و پر صدا و بی‌پشتوانه و جنگ‌زده و انقلاب‌زده و ترور دیده و شهید به خاک کرده و ترسان و عصبی و بس واقعی، بس واقعی، پیش از یائسه شدن بنویسیم و کسی سانسور نکند، کسی انکار نکند، کسی متهم نکند. دوست دارم سهم خاطراتمان نشود یواشکی‌های به دل ته‌نشین مانده و ما بشویم همین آدم‌های خوش‌چهره‌ی میانسال.

و من پرتاب می شم به همه فضاهای مشابهِ خودم... همه روزها و شب های خوابگاه طرشت دو و فضاهای دانشجویی خودم و رفقام. همه ی اولین های واقعی و طبیعی ای که با زور و زحمت و هزینه تلاش می کردیم که تجربه کنیم توی اون فضای مصنوعی...

2- "فضاهای مصنوعی" منو توی فکر می بره... می شه به کل یک مملکت گفت مصنوعی... مصنوعی در برابرِ طبیعی...

3- تورتیا پارتی رو هم خیلی دوست داشتم. سقط جنین، به نظر تصمیم منطقی و عاقلانه ایه. حتا تنها با این استدلالِ خشک و خالی که: به دنیا آوردنِ بچه ای که برای بزرگ کردنش وقت و امکانات و عقل و پول و سواد و آمادگیِ کافی نداری، جنایته... به همین سادگی.

4- مرسی از آق بهمن که این نوشته ها رو توی ریدر گذاشت.

2/20/2009

نوشتن از تابستانی که می رود و بارانی که می بارد طبعِ شاعرانه می خواهد و یک من احساساتِ رومانتیک...
نوشتن از انتخابات و خاتمی غلبه بر احساسِ داده-نداری می خواهد...
لیست های خرید و کارها و برنامه ها و روزمرگی ها به هیچ جای خودم نیست که بخواهد به جای کسی که می خواند باشد...
فیلم های دیده و ندیده را گفته اند و خوانده ام و خوانده اید...
آمارِ پست های منتشر نشده ی من شوکه آور است...

تابستان لعنتی نباید این قدر زود تمام شود.

2/17/2009

وبلاگِ مجید اسلامی هم حسرتِ سینما رفتن های تهران را به دل آدم می اندازد و هم خواندنِ هفت...
حیفِ هفت (برای همه) و حیفِ سینماهای تهران (برای من)...

2/14/2009

بیست و نه ساله شدم.
چندین ساله که به این نتیجه رسیدم که از روز تولدم به هیچ وجه خوشم نمی آد... منظورم این نیست که اگه چهار روز جلوتر (یعنی مثلا مصادف با سالگرد پیروزی شکوهمند) به دنیا اومده بودم بیشتر خوشم می آمد. کلا از بند و بساطی به نام تولد و علم کردنِ کیک و احساسِ شادمانی کردن بابتِ شق القمرِ به دنیا آمدن، خوشم نمی آد.
البته شاید فلسفه ی نویزی به نامِ کیک تولد (بگیر اصلا شادمانی برای تولد) این باشه که بره روی افکاری که هر دو دقیقه یک بار با لحنی طلب کارانه و شوکه شده و وحشت زده تکرار می کنن: یعنی من واقعا بیست و نه سالم شد؟ یعنی من یه سال دیگه سی سالم می شه؟ یعنی ... یعنی...



2/13/2009

قراره در یک دوره فشرده درس ترم پیش رو، که رسما همه انرژی منو خورد، توی یه شهر دیگه شمال آکلند (Whangarei) ارائه بدم. خودِ درس خیلی متنوع و جذابه: یه مجموعه ی تر و تمیز از مدل های ریاضی برای استفاده در مسائل مدیریتی، از مدل های اقتصادی گرفته تا برنامه ریزی خطی و رگرسیون و آزمون فرض و این بساط ها. همه ی تمرین های درس رو هم با Excel انجام می دیم.
خلاصه که بعد از شیش هفت بار حل تمرین بودن و یه بار هم درس دادن، تقریبا می تونم با چشم بسته بگم هر صفحه کتابِ درسی چی نوشته شده... این بار ولی فکر کنم که کلاسم جذاب تر از این حرفا خواهد بود:
کلاسِ این ترم بخشی از برنامه ی "Maori Development" ئه و پونزده تا شاگردِ مائوری داره، همه هم خانوم های بالای چهل سال. اول و آخر هر روز قراره آوازهای مائوری بخونن و اول ترم هم قراره مراسمِ مائوریِ خوش آمد گویی به گروه برام برگزار کنن.

قراره از چندین شنبه و یکشنبه ی نازنینم برای این کلاس مایه بذارم. احساسم نسبت به این کلاس مخلوطی از هیجان و دلهره است. امیدوارم که همه چی خوب پیش بره.

2/12/2009

دیروز خسته و کوفته* از دانشگاه برگشتم خونه. تس می خواست بره اولین جلسه ی ترم جدیدِ گروه کرِ محله ی Mt Eden (که همون محله ی جدید ما باشه) و منم باهاش رفتم. فوق العاده بود. یه چیزی حدود پنجاه شصت نفر آدمِ پیر و جوون اومده بودن. استاد و رهبرِ کر، مکس، یه آقای اسکاتلندی الاصلِ جینگول و بینگول و هیپی-منش بود که بهمون یه مجموعه کارِ کوتاه و مختلف یاد داد که ملت بتونن تصمیم بگیرن که عضو کر بشن یا نه.
آهنگ هاش خیلی متنوع بود: اول یه تیکه کوچولو از یه آهنگ زولو خوندیم و باهاش ظاهرا به سبکِ آفریقایی پا هم می زدیم. بعدش یکی دوتا آهنگِ انگلیسیِ قدیمی که من نشنیده بودم و آخرش هم In the still of the night که یک خانومی تک خونی می کرد و بقیه هم با هارمونی های مختلف باهاش می خوندن: شودوب شودوب شودوب ... و تنورها هم می خوندن: بارام بارارم بارام!
من همیشه فکر می کردم که صدام بیشتر سوپرانو باشه اما دیشب همه اش توی قسمتِ آلتو واستاده بودم و به راحتی می خوندم. کلا قضیه خیلی غیررسمی تر و خودمونی تر از این حرفا بود. آدما توی هر گروهی که احساس راحتی می کردن وا می ستادن. و اگه احساس می کردن که صداشون طبیعی نیست می رفتن توی یه گروه دیگه.
یه کار باحالی که بعد از خوندن هر قطعه می کردیم این بود که در حالِ تکرارِ قطعه شروع می کردیم توی سالن حرکت کردن... این که از کنارِ باس ها و تنورها رد بشی و صداشونو بشنوی که دارن یه چیز کاملا متفاوت می خونن خیلی باحال بود...

من بسیار خوشحال ام!



* تازگی ها از خونه جدیدمون پیاده می رم دانشگاه و برمی گردم. می شه سرجمع هشت کیلومتر!

2/04/2009


برنامه ی پاتوق در مورد موسیقی زیرزمینی در رادیو شمال 53
(خود برنامه از دقیقه پنجاه شروع می شه)

سه تا از دانشجوهای دانشگاه ادمونتون در مورد موسیقی زیرزمینی ایران صحبت می کنن. کل برنامه حدود بیست دقیقه است. من از برنامه اش خوشم اومد و دوست داشتم که طولانی تر می بود... (بابک اش رو هم بیشتر می کردن البته)