3/16/2009

هوای این روزهای آکلند، هوای آفتابِ کج و آبِ درخشانِ اقیانوسه،
هوای شالِ آبیِ آسمانی با بلوزِ آستین بلندِ فیروزه ای،
هوای بیشتر چسبیدنِ قهوه ها و بیشتر به هم ریختنِ موها.


3/08/2009

1- کاریِ خوش بو، مخلوطی از گوشتِ فرداعلای نیوزیلندی و بادمجون و کدو حلوایی و گوجه فرنگی و سس کاری، برای خودش روی گاز غل غل می کنه. من برای خوردنِ کاری هیجان زده تر و هیجان زده تر می شم...
زمان می گذره،
روزگار هم،
عمر هم.

2- برای تس و ارن از قوانینِ طلاق در ایران می گم و از این که باید شوهرت به اندازه کافی روشن فکر(خودم از گفتنِ کلمه انتکتوال متعجب می شم... من روشن فکری رو با این تعریفم تنزل داده ام یا روشن فکری برای نسل ما خودش این قدر تنزل کرده؟) و فمنیست باشه که بهت موقع عقد حق طلاق بده... که شاید، تحت یه سری شرایط خاص، شما دو تا از نظر قانون کمی مساوی تر به حساب بیاین...
حالت تهوع می گیرم.

3- چهارشنبه سوری نزدیکه. بعد از گفتنِ داستانِ طلاق برای تس و ارن حوصله ندارم داستانِ چهارشنبه سوری رو هم براشون بگم... انگار همه ی انرژیِ ایران شناسوندنم تحلیل رفته باشه. بهشون قول داده ام که رقص ایرونی رو بهشون نشون بدم. شاید کمی برقصم و دنیا زیباتر بشه.

4- راستی هشت مارس مبارکِ همه ی زنان و مردانِ برابری خواه!

3/05/2009

تک خوان با گیتارش Hallelujah می زد و ما باهاش می خوندیم... من اون قدر مسحور بودم که بر خلاف معمول یادم رفت با ادا و بی صدا به تس بگم: I loooove this!

3/04/2009



نشستم خوب فکر کردم دیدم شبانه روز گنجایش همه اون چیزهایی که من ابلهانه امیدوارم انجام بدم رو نداره. نتیجه این شد که دونه دونه کتابِ صوتی (نوار قصه؟!) کتابایی که قراره یه وقتی در آینده بخونم رو دانلود کردم که روزها توی راه دانشگاه گوش بدم...
الان دارم کتاب White Tiger رو گوش می دم که فوق العاده است.

3/02/2009

مرضیه این نوشته رو برام فرستاد و من اون قدر عاشقش شدم که حد نداره!

یه قسمت از متن: "یک چیزی اما ، یک چیز متفاوتی می بینم مابین زندگی افراد اینجا و آنطرف . خوب و بد ندارد ، فقط فرق دارد . اینکه ما یک چیزهایی را دایم روایت می کنیم که مثلاً زندگی است ( چه در حال زندگی کردنش باشیم و چه نه ) در حالیکه من از این چندصد بلاگ خارجی که می خوانم این روزها ، حتی یکی را هم ندیده ام که اینقدر از عشق و رنج و تن و معشوق و وسوسه اش بنویسد ،حتی یکی ! اینقدر که ما . این باید به خاطر کیفیت کودکیهایی باشد که با قصه ها نوجوان و جوان شدند ؟ یا شروع جوانیی که توی صدای شعارها و سرودها و شعرها گم شد ؟ که اینجا ما ، عشق هامان ، حسرت هامان ، لذت هامان ، هم آغوشی هامان را می نویسیم و نو می کنیم و تجدید می کنیم ؟ دایم ؟ که ما ؛ همه اینها را با کلمه ( اگر بنویسی مثلا توی یک وبلاگ ) یا با کلمه ( اگر با دوست و همکارت حرف می زنی ) یا با کلمه ( اگر اهل حاشیه نویسی پای صفحه کتابها هستی ) یا با کلمه ( اگر برای خودت هی دلیل میاوری و خودت را قانع می کنی ) دایم پر و بال می دهیم ، خیلی بیش از آنکه هستند ، خیلی عمیق تر از آنکه خود زندگی می طلبد . "

سارا و پاییز از درگیریِ شرقی/ایرانی ما نوشته با کلمه... این که همه حس ها و روابطمون رو کلمه می کنیم و در موردش می نویسیم و باهاش کلنجار می ریم و بهش فکر می کنیم. یا مثلا این که برای افت و خیزهای عاشقانه/عاطفی/سکسی مون عمق بیش از حد قایل می شیم... و بعد یکی از ریشه یابی هایی که کرده، اینه که هر جا مشکلی وجود داشته باشه، پای حرف و داستان و کلمه بازی باز می شه.... توضیح و تلاش برای سوتفاهم زدایی (چه درونی و توی ذهنت برای خودت و چه بیرونی برای بقیه یا حتا برای بقیه ای که فقط تصورشون کرده ای) ... شاید نه فقط سوتفاهم زدایی بلکه تلاش برای رسیدن به درک درست تر توی اون فضای بی خودی پیچیده...

من از این ایده بدم نیومد. این دقیقا همون فکراییه که من دارم توی کله ام می پزم اما نمی تونم به کلام در بیارم. این که جامعه ی مصنوعی ما* از ما آدم هایی ساخته که درگیرِ به دست آوردنِ چیزهایی هستیم که برای داشتنش باید والدِ درونی و بیرونی و خانومِ یه چشمیِ همسایه و بقال سرکوچه رو قانع کرد. شاید (روی شاید بودنش تاکید می کنم) نیاز به گفتن و فکر کردن و حرف زدن و بلاگیدن از این تجربه های زندگی، همه در راستای رسیدن به احساسِ امنیت باشه و اطمینان از درستیِ تجربه هامون. شاید پرو بال دادن به هر حادثه ی عاطفی و براش ارزش و عمق زیاد قایل شدن برای این باشه آدم بتونه بگه کار مهم ارزشمندی کرده اما...

اما بعد از مهاجرت این داستان یه جورایی عوض می شه. عاشقیت و احساس و سکس نیازی ندارن که روی آسمون ها باقی بمونن یا حتا نیاز ندارن که توجیه بشن یا پنهان بشن و این در عینِ دلچسبی، ترسناک و غریبه است. آدم ها عاشق می شن، جدا می شن، غصه می خورن، از احساساتِ خوب سرشار می شن، سکس می کنن و این چیزها به طرز عجیب و طبیعی ای واقعی و زمینی ان: تجربه هایی روی زمین و توی متنِ زندگی. نیازی ندارن که برای خودت (یا توی ذهنت برای بقال سرکوچه، به نمایندگی از همه کسایی که حس می کنی مث تو فکر نمی کنن و قضاوت/شماتت ات می کنن) فکر و نوشته و کلمه و حرف اش کنی...

یک ریشه ی مهمِ دیگه ی این داستان سرایی ها و بلاگیدن ها و حرف زدن ها، شاید ادبیات و فرهنگِ درام-پسند و غیرواقعی ما باشه. توقع ما از عشق خیلی بالاست و به کمتر از خسرو و شیرین رضایت نمی دیم (در مورد سکس هم که هیچ حرفی نمی زنیم و وجودشو ندیده می گیریم... که البته این یک حدیثِ مفصل دیگه است). عشقِ اما خیلی ساده تر از این حرف ها و بدون بوق و کرنا (حتا توی ذهن خود آدم) و بدون ادعا، می تونه وجود داشته باشه... یا به قول تعریفِ دوست سارا از سکس "این چیزیه که باید خوب انجامش بدی نه این که ازش حرف بزنی".




* منظورم از ما، حداکثر کساییه که دورانِ بلوغ و جوانی ایران بوده ان و اواسط دهه ی سوم زندگی شون مهاجرت کرده ان...