4/27/2009

Arranged marriage

یک روز دل انگیز پاییزی در یک جمع دخترونه برانچ می خوردیم و از در و دیوار حرف می زدیم. دو تا از دخترهای جمع بزرگ شده ی نیوزیلند بودند و از ایرانِ امروز تصویری نداشتند. یه جایی وسط صحبت و بدون هیچ گونه مقدمه، از ما پرسیدن که هنوز هم توی ایران arranged marriage (ازدواج اجباری؟) رسمه یا نه؟
چیزی توی این سوال بود که منو در اون لحظه اذیت کرد اما نفهمیدم چی...
دوست داشتم جوابی بدم توی این ردیف که: درسته توی خیلی از جاها کاملا رسمه اما خیلی دخترهای مدرنی هم هستند که...

مساله ی من با این سوال و با این دیدگاه به جامعه این بود که این دوست ما، انگشت گذاشته بود روی موضوع جنجال برانگیز و "غرب پسندانه ای" که نتیجه ی یک سری ساختارهای جامعه است که به سختی می شه تغییرش داد، و می خواست به یک شنیدنِ آره یا نه اعلام کنه که چقدر متاسفه یا چقدر خوشحاله... من دوست داشتم توضیح بدم که توی فضایی که رابطه و دوستی و سکس و زندگی قبل از ازدواج معنا و مفهوم نداره، ازدواجِ "غیراجباری" راه کارِ موثری نیست. کلا غیر اجباری بودن، که لازمه اش زندگی قبل از ازدواج و سعی و خطا و تجربه است، با ساختارِ جامعه سنتی در تضاده.
دوست داشتم انگشت اتهام از روی چیزِ مبهمی به نام ایرانِ ضد زن بیاد روی چیزی دقیق تر و قابل بررسی تری مث ساختارها و روابطِ غلط جامعه.

این جا بود که فکر کردم چقدر کار کسایی مث مرجان ساتراپی یا فیروزه جزایری، که از روزگارِ دخترانِ امروزیِ ایران برای مخاطب های غیرفارسی زبان روایت می کنن و تصویر های واقع گرایانه تری رو نشون می دن، قابل تقدیره.

4/20/2009


















هواپیمای ملخیِ نونزده نفره با خلبانِ خوش تیپِ خانوم، از توی ابرهای آکلند رفت بالا و بیست و پنج دقیقه بعد دوباره فرو رفت توی ابرها و توی یه شهرِ کوچولو به اسم فانگارِی فرود آمد. هفت ساعت کلاس، با احتسابِ ناهار و قهوه و دعای مائوریِ اول و آخر کلاس و تاخیرِ شاگردا که به "وقتِ مائوری" سرو کله اشون پیدا شد، خیلی خیلی دلچسب تر و باحال تر از اونی پیش رفت که انتظارشو داشتم. لباسِ رسمی ای که کلی باهاش برای جماعت "فشن شو" رفته بودم، زیادی رسمی از آب در اومد که احتمالا تا آخرِ کلاس به جین و کفش ورزشی استحاله اش می کنم... یه جورِ خطی و کم شیبی که خیلی توی ذوق نزنه!
ماچ و بوس و Hongi و خنده و بخور بخور و آواز: به جامعه ی مائوری خوش آمدید...


عکس از این جا.


4/05/2009

پاییزانه

یک- ننوشتنم شاید هم از اینه که با وبلاگم غریبه شده ام، احساسِ مالکیت نسبت بهش ندارم. این احساسِ دوری فقط مربوط به وبلاگ خودم نمی شه، فیس بوک و ریدر و وبلاگ های بقیه رو هم خیلی کم می خونم تازگی ها. از خوندنِ اخبار هم فقط به تیترشون قناعت می کنم... بیشتر دوست دارم توی سایت های عکاسی/طراحی بچرخم و عکس نگاه کنم.

دو- بیشتر از اون که به خوندن و نوشتن احتیاج داشته باشم، به حرف زدن و راه رفتن زیر آفتاب و مزخرف گفتن و خندیدن احتیاج دارم. خریدنِ دستبند و گردن بندهای پرمهره (که با خرید هر کدوم، به دستبند رویایی خودم نزدیک تر و نزدیک تر می شم: مهره های فیروزه ای با شکل های مختلف و بی ربط و ریز).

سه- همیشه وقتی تابستون تموم می شه من مشتاقِ پاییز می شم، خزعبلاتِ رومانتیک و برگ های خش خش کننده اش رو کاری ندارم: آفتابِ بی رمقِ و طلایی اش رو می گم و شال گردن های رنگی و سرمای تر و تازه و (این آخریش خیلی خرخونانه است می دونم) تصور کردنِ خودم در حال درس خوندن/کار کردن زیر آفتاب عصر...

چهار- چای خوردن در پاییز رو هم خیلی دوست دارم... بیشتر از این که چای خوردن اش رو دوست داشته باشم، گرفتنِ لیوان چای توی دستم و فروکردنِ دماغم توی بخار چای رو دوست دارم.