۳/۰۶/۱۳۸۸

ایرانی های مقیم نیوزیلند می تونن در شهرهای آکلند (Western Spring Garden Hall) و ولینگتون (سفارت ایران) از ساعت نه صبح تا هفت بعد از ظهر رای بدن. تا جایی که من می دونم و دوستان گفته ان، با گذرنامه و بدون شناسنامه هم می شه رای داد. من که شخصا برای اطمینان گذرنامه و شناس نامه و کارت ملی ام رو با خودم می برم!

توی پرانتز(
من رای می دم به دلایل زیر:
1- وضعیت و سرنوشت ایران برای من مهمه.
2- خانواده و دوستان من ایران زندگی می کنن.
3- وجهه جهانی ایران در زندگی شخصی من موثره.
4- رای ندادن و قهر کردن یعنی استفاده نکردن از سهمی که از تاثیر گذاری به ما داده اند.
) پرانتز بسته


۲/۲۸/۱۳۸۸

انسون این هفته رفته کنفرانس و از من خواسته که شیش ساعت براش برم سر دوتا از کلاس هاش. قراره توی هر کلاس یک ساعت اول رو در مورد هرچی عشقم می کشه (ترجیحا تزم) حرف بزنم و دوساعت بعدی رو مساله حل کنم. کلاس اول لجستیکه و کلاس دوم فرایندهای زنجیره تامین... من پیش خودم یه ذره فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که دوست دارم در مورد الگوریتم ژنتیک حرف بزنم و تلاش کردم که یه جوری با بدبختی به لجستیک و زنجیره تامین ربطش بدم (یه جوری ربطشون دادم که خودم هم نفهمیدم!).

ارایه ام رو این جوری شروع کردم: زمانی که من دانشجوی کارشناسی بودم، برای پروژه ی کارآموزی ام الگوریتم ژنتیک یاد گرفتم*... این هم زمان شد با بیرون آمدنِ اولین فیلم ماتریس و هم زمان شد با دوباره خوندنِ کتاب دنیای شگفت انگیز نو**. اون فضا باعث شد که من برای چندین وقت حس کنم که دنیا یک فیلم علمی تخیلیه و فوق العاده به هیجان آمده بودم... وقتی انسون ازم خواست که براتون در مورد تزم حرف بزنم دیدم دوست دارم به جاش در مورد چیزی حرف بزنم که چند سال پیش باعث شد عاشق رشته ام بشم.



* سلام احمد نیک مهر!
** این جا ازشون پرسیدم چند نفر کتابش رو خونده ان و فقط خودم دستم رو بردم بالا... جوون هم جوون های قدیم.

۲/۱۸/۱۳۸۸

امروز توی راه دانشگاه یهو عمیقا دوزاریم افتاد که فروغ آسمونش به آویختن پرده ای ازش گرفته می شده. عجیب بود که با وجودی که همیشه تصویر این شعر رو به وضوح مجسم می کردم، هیچ وقت فکر نکرده بودم به عمق فاجعه اش. به خودم که آمدم دیدم هی دارم توی ذهنم تکرار می کنم که: "یعنی واقعا نمی تونسته پرده رو کنار بزنه؟ یعنی واقعا نمی تونسته؟".