1/22/2010

علی کوچولو، دیگه کوچیک نیست


از صبح تا الان دلخورم... دلخور از تموم شدنِ کارِ علی کوچولوی نه قهرمان و نه خیلی ترسو و نه خیلی پرحرفِ بچگی هام توی یک گور جعلی...


1/21/2010

من به پشه های احمق نیوزیلندی حساسیت دارم... وقتی پشه ها گازم می گیرن، جاش به اندازه ی یک وجبِ گنده - اغراق نمی کنم- باد می کنه. امروز صبح با پاهای باد کرده و کلافه از خارش، یقه ی لینکلن (تنها کیوی حاضر در آفیس) رو گرفتم که این چه وضعشه... لینکلن هم از طرف پشه های نیوزیلندی از من معذرت خواهی کرد و توصیه کرد که Vegemite بخورم که سرشار از ویتامین B است و (مزه زهرمار می ده رسما) باعث می شه که پشه ها از من خوششون نیاد...



طبیعتا تصمیم گرفتم که تا آخر تابستون به خاروندن خودم ادامه بدم...

1/19/2010

من گاو نیستم، ناخودآگاهم زیادی نگران منه

یکی از سیستم های دفاعی من، بلوکه کردنِ هرگونه نوستالژیه... تنها مواقعی که ناخودآگاهم سرِ شیلنگ رو شل می کنه و من کمی نوستالژی انگیخته می شم، وقت هاییه که ناخودآگاهِ عزیزم قانع شده که به زودی قراره عاملِ نوستالژی برانگیز از بین بره. مثلا روزگاری که تهران زندگی می کردم، تا دو سه روز قبل از سفر به مشهد و تا قبل از این که بلیت سفر دستم نبود، هیچ تصویری و هیچ علامتی از خونه مون توی مغزم نمی اومد. این عادتِ عجیب (که فکر کنم اطرافیانم به نامهربانانه هم بتونن تعبیرش کنن بعضا) برای خودم خیلی مفید بوده: دل کندن از فضاها همیشه برام راحت بوده و سه سال و نیم دوری از بابک رو بدون تلفات جانی تا به این جا دووم آورده ام.

ولی هر از گاهی یادم می آد که آدم های زندگی ام دلیلی نداره که ناخودآگاهِ غیرتی و مادرانه ی منو درک کنن... این جوری می شه که احساساتِ دوستانه ام رگه های عذاب وجدان به خودش می گیره. بدتر از اون حس می کنم که هر گونه حرکتی به سمت آدم هام کاملا تصنعی و از-دل-نجوشیده خواهد بود چون زیادی آگاهانه است (ولی این ممکنه فقط تصور خودم باشه)... خدا پدر طراحان فیس بوک رو بیامرزه که می تونی هر از گاهی یک "جیگرت رو بخورم" به کسی بگی، جوری که نه صدای ناخودآگاهِ همیشه در صحنه ام دربیاد و نه صدای وجدانِ بی کارم.

1/15/2010

زمینِ تنیسِ اون ور خیابونه و مسابقاتِ سالیانه ی تنیس به راه... توی راهروهای دانشکده می تونی مسابقه ها رو از بالا نگاه کنی. هر از گاهی صدای تشویق جمعیت می آد. صداش رو دوست دارم... منو می بره به بچگی و استادیوم تختیِ پشت خونه و پنجره های کتابخونه مون که رو به استادیوم باز می شدن... و صدای جماعت که از هر گاهی نعره می زد که: مشکیه ته!

1/14/2010

از فیلمِ Whatever works اومده ایم و در حال قدم زدن به سمتِ خونه ایم. در مورد این حرف می زنیم که کاش فیلم نامه های وودی آلن رو بخونیم، از بس که نکته های کوچولو کوچولوی خوشگل داره که آدم توی فیلم وقت نمی کنه به اندازه ی کافی ازشون لذت ببره. یهو یه ایده ی خلاقانه به ذهن یوآنا می رسه: یه شب بشینیم دور هم و یکی ازفیلم نامه هاش رو هم با بخونیم... هر کسی بشه یک شخصیت.


و مسلما که قراره فیلم نامه اش Annie Hall باشه...

از فکر کردن به ایده اش که شدیدا هیجان زده شدم... امیدوارم در عمل هم خوب از آب در بیاد!


__________________
توی یکی از جلسه های شب شعرمون نمایشنامه ی چهار صندوقِ بیضایی رو با هم خوندیم و خیلی بهمون خوش گذشت!

1/13/2010

The brief wondrous life of Oscar Wao


کتابِ این دفعه ی گروه کتابخوانی رو من پیشنهاد داده بودم. خودم وقتی خوندمش کلی متعجب شدم که این قدر قشنگ از آب در اومد! (الان درک می کنم که چرا پارسال توی سفر این کتابه از دست بابام نمی افتاد!)

کتاب در مورد زندگی سه نسل مختلف از اعضای یک خانواده است که زمان حکومت دیکتاتورِ دومینیکن ریپابلیک، رافائل تروجیلو، و اسلافِ خون خوارتر از خودش زندگی می کرده ان. داستان در آمریکا و دومینیکن ریپابلیک اتفاق می افته و هر فصل کتاب هم به صورت نامنظم در مورد یکی از اعضای خانواده است. خانواده ای که به باورِ راویِ داستان نسل اندر نسل گرفتارِ بختکِ ترسناکِ دومینیکن شده ان: Fuku.

کتابش خیلی تلخه اما طنز شاهکاری داره. قهرمانِ اصلی داستان (قهرمان کلمه درستیه؟)، اسکار وائو، یک پسرِ چاق و شدیدا nerdy است. تمام مدت کتاب های علمی تخیلی و comic strip می خونه و سر درِ اتاقش هم یک شعر به زبانِ الفی (جن های ارباب حلقه ها) نوشته. (تمام کتاب اصولا پره از اشاره به کتاب ها و فیلم های مختلف عملی تخیلی) و هر از چند گاهی هم عاشقِ دخترهایی می شه که امکان نداره بهش حتا نگاه هم بندازن... اسکار اما هر وقت عاشق می شه خودشو در جلد یک Jedi Master می بینه و توانایی اینو داره که تا نابودیِ کامل خودش از عشقش دست نکشه... داستان رو دوست پسرِ خلاف کار و زن باره یِ خواهر اسکار روایت می کنه و در نتیجه ادبیاتش ادبیاتِ خلاف کاریِ رنگین پوست های آمریکاییه و خب صد البته که مدلِ روایت کردنش با وجودِ طنز آلود کردنِ داستان، چیزی از نفس گیر بودنش کم نمی کنه.

از صحنه های سنگین و نفس گیرِ داستان وقتیه که آدم های تروجیلو، مادر اسکار و بعدترها خود اسکار رو به اعماقِ مزرعه های نیشکر می برن و شکنجه شون می دن. (در همین راستا فیلمِ In the times of the butterflies رو توصیه می کنم. این فیلم هم در مورد سه خواهرِ دومینیکنیه که به خاطر مبارزه با دیکتاتوری توی یک مزرعه نیشکر کشته می شن... کتاب هم تمام مدت به داستان اون ها اشاره می کنه.)

به نظر من جایزه ی پولیتزر کاملا برازنده ی کتابه. خوندنِ این کتاب رو بسیار زیاد توصیه می کنم!

1/12/2010

برای نفرِ چهارمِ خونه جدیدمون آگهی دادیم. آگهی رو هم خونه ایم نوشته بود و توی قسمتِ "هم خونه ای های فعلی" نوشته بود: A Persian, a German and a Norwegian... اصولا که من از دیدنِ این که جماعت نمی گن ایرانی و می گن پارسیایی (که یه وقت با پارسی قاطی نشه!) کهیر می زنم. ولی خب آگهی رو داده بودیم و دیگه اون قدرها هم قضیه مهم نبود... جالبیش این بود که وقتی ازش پرسیدم چرا منو ایرانی ننوشتی گفت راستش به این فکر نکردم، بیشتر به این فکر کردم که خودمو که آلمانی ام اول ننویسم که ضدتبلیغ نشه...

خلاصه وقتی یه نفر اومد برای دیدن خونه، ازم پرسید تو پارسیایی هستی دیگه؟ منم احساسِ خو- ماز-جبرانی-بینی کردم و گفتم که آره فکر کردم اگه اینو بنویسیم توی ذهن ملت قالیچه پرنده و گربه ایرانی تداعی می شه و بیشتر مشتری جمع می کنیم...

1/08/2010

خیلی وقته که ننوشته ام و همه اش حس می کنم که باید یک مقدمه ی درست و حسابی (در مایه های دیباچه ی گلستان) بنویسم که بگم من اومدم دوباره. اضافه بر اون همه اش حس می کنم که نیاز به مقدمه چینی مبسوط دارم که بگم من و بابک با هم نامزد شدیم و خب از طرف دیگه فکر می کنم اگه اندک جماعتی هم هنوز این وبلاگ رو می خونن، می دونن که ما نامزد شده ایم... اما واقعیتش اینه که بخش نوشتاریِ مغزم یه مقادیر زیادی خاموشه...

فکر می کنم اگه مغزم روشن تر می بود برای خودم "فتح باغ" فروغ رو هم می خوندم... یا در واقع فتح باغ رو با صدای خودِ فروغ توی مغزم دوباره پخش می کردم...