1/22/2010
1/21/2010
من به پشه های احمق نیوزیلندی حساسیت دارم... وقتی پشه ها گازم می گیرن، جاش به اندازه ی یک وجبِ گنده - اغراق نمی کنم- باد می کنه. امروز صبح با پاهای باد کرده و کلافه از خارش، یقه ی لینکلن (تنها کیوی حاضر در آفیس) رو گرفتم که این چه وضعشه... لینکلن هم از طرف پشه های نیوزیلندی از من معذرت خواهی کرد و توصیه کرد که Vegemite بخورم که سرشار از ویتامین B است و (مزه زهرمار می ده رسما) باعث می شه که پشه ها از من خوششون نیاد...
1/19/2010
Labels: افکار پراکنده, من, نوستالژی ها
1/15/2010
Labels: نوستالژی ها
1/14/2010
از فیلمِ Whatever works اومده ایم و در حال قدم زدن به سمتِ خونه ایم. در مورد این حرف می زنیم که کاش فیلم نامه های وودی آلن رو بخونیم، از بس که نکته های کوچولو کوچولوی خوشگل داره که آدم توی فیلم وقت نمی کنه به اندازه ی کافی ازشون لذت ببره. یهو یه ایده ی خلاقانه به ذهن یوآنا می رسه: یه شب بشینیم دور هم و یکی ازفیلم نامه هاش رو هم با بخونیم... هر کسی بشه یک شخصیت.
1/13/2010
The brief wondrous life of Oscar Wao
1/12/2010
برای نفرِ چهارمِ خونه جدیدمون آگهی دادیم. آگهی رو هم خونه ایم نوشته بود و توی قسمتِ "هم خونه ای های فعلی" نوشته بود: A Persian, a German and a Norwegian... اصولا که من از دیدنِ این که جماعت نمی گن ایرانی و می گن پارسیایی (که یه وقت با پارسی قاطی نشه!) کهیر می زنم. ولی خب آگهی رو داده بودیم و دیگه اون قدرها هم قضیه مهم نبود... جالبیش این بود که وقتی ازش پرسیدم چرا منو ایرانی ننوشتی گفت راستش به این فکر نکردم، بیشتر به این فکر کردم که خودمو که آلمانی ام اول ننویسم که ضدتبلیغ نشه...

