۱۲/۰۷/۱۳۸۸

کلوب زنانه

امی یک استادِ خانومِ چاق (و در نتیجه مهربان و خنده رو!) سریلانکایی توی راهرو منو می بینه. بهم می گه اگه هروقت نیاز داشتم تزم رو برام ادیت کنه، حتما برم سراغش... (تزِ خیالی ام رو البته در حال حاضر...) پشت بندش هم اضافه می کنه که ما خانوم ها باید هوای هم دیگه رو داشته باشیم.


یادِ سالی می افتم که افرا و محبوبه و بهاره استاد حل تمرین های دوره ما شده بودن. محبوبه می گفت که می خواسته توی این سیستم که همیشه همه کارها دست پسرهاست و به هم کمک می کنن و دخترها از این حلقه بیرون می مونن، تغییر ایجاد کنه. یادمه که من و پرستو دوسه بار که جوگیر درس خوندن شده بودیم، از روی پشت بوم بلوکمون توی خوابگاه می رفتیم اتاقِ افرا و بهاره و ازشون سوال می پرسیدیم. همین کیف از پشت بومِ یک بلوک به بلوک بغلی رفتن خودش عالمی داشت*...


--------
* به احتمال زیاد هم که ملبس به لباس رسمی خوابگاه بودیم: تاپ و شلوارک و چادر گل گلی...

۱۲/۰۵/۱۳۸۸

...

گاهی باید واحدِ زندگی کردن را تا آخرین درجه ی ممکن پایین آورد... کوچک تر از مورچه مورچه... چیزی در حدِ فکر کردنِ به چایِ داغِ ده ثانیه دیگر، در حدِ خواندن و دوباره نوشتنِ یک جمله ی دیگر...

گاهی باید در حد آمیب و باکتری کوچک شد تا هیچ چیزِ دنیا به آدم گیر نکند.

۱۲/۰۴/۱۳۸۸

"عامه پسند"انه

ژانر: کسایی که هشت سال تاریخ مملکت رو با "سوپاپ اطمینان" مدل می کنن می ره...

۱۱/۲۷/۱۳۸۸

Google translator

حتما کفش های اسکیتش توی کوله اشه و داره از دانشگاه می ره بیرون که تند تند برام می نویسه: azizam man miram skate konam.

من نشسته ام این ورِ اقیانوسِ آرام و می خونم: عزیزم من می رم سکته کنم.

۱۱/۲۶/۱۳۸۸

سی سالگی رو با ابروهای برداشته و قهوه و دانمارکیِ تازه و ملافه های شسته شروع می کنیم.

۱۱/۲۴/۱۳۸۸

می خوام ببینم چه کسایی دارن توی Buzz منو دنبال می کنن... نصف جماعت رو نمی شناسم. از بس که همه فامیل شون رو کرده ان ایرانی و یک مربع سبز هم گذاشته ان برای عکسشون (مملکته داریم؟!)... در طی یک اقدامِ انتحاری زدم همه ی این چهل و اندی عنصر مجهول الهویه رو block کردم...

۱۱/۲۰/۱۳۸۸

بغض من و آهِ منی
(یا وقتی چیز بیشتری برای فکر کردن ندارم و گودرم صفر شده)

بعضی از این فیلم هایی که از سرود یار دبستانیِ داخلِ ایران (یعنی بدون آهنگِ زمینه و طبل و دهل) می گیرن یه جورایی مشابه هم ان. اغلب اوقات یک نفر وسط یک جماعتِ در حالِ حرکت، که همگی خیلی آروم و سنگین حرکت می کنن، از پشت سرِ آدم های ردیف جلو فیلم گرفته... آهنگ تکرار می شه و تکرار می شه و همه همچنان با کندی قدم برمی دارن.

این آهنگ نیاز به ریتم پرشور و صدای بلند و پرانرژی داره، به خصوص وقتی به "دست من و تو" اش می رسه.

یاران دبستانی شاید زیر این چوب الف خمیده ان که این قدر کشدار و تلخ ادامه می دن که: حک شده اسم من و تو، رو تن این تخته سیاه، ترکه ی بیداد و ستم، مونده هنوز رو تن ما... به این خمیدگی و رد ترکه ها فکر می کنم و گریه ام می گیره.

۱۱/۱۹/۱۳۸۸

قسمتِ زیادی از زندگی صرف این می شه که همه پنجره ها رو ببندم، از گودر دل بکنم، از جی تاک بیام بیرون (و البته قبلش یه چت دو تا چندین دقیقه ای با بابک بکنم که من دارم می رم دوباره)، از هزار بار کلیک کردن روی رادیو زمانه به امید خبر تازه دست بردارم، ایمیل دانشگاه رو ببندم که خلاصه بشینم دوصفحه نوشته ویرایش کنم... قبل از این که بفهمم چی شد که این جوری شد، دوباره همه پنجره ها باز شده ان و من دوباره باید همت کنم و دونه دونه ببندمشون.



۱۱/۱۷/۱۳۸۸

بگذرد- این -روزگار- تلخ تر- از- زهر می شویم هیچ وقت آیا؟

با لنا می ریم فرنچ مارکت و قهوه و دانمارکیِ بادومی تازه می گیریم و وراجی می کنیم. این شادیِ کوچیکِ صبح های شنبه هم کاری با دست و دلم که به هیچ چیزی نمی ره نمی کنه. یه گوشه ی مغزم پیشِ دهه فجر و بیست و دو بهمنه، خنده ها روی صورت و صدام می ماسند... منتظر و نگرانم.

۱۱/۱۶/۱۳۸۸

یفقهوا قولی

عادت معمولمون شده این عصرها/شب ها که دونه دونه از دانشگاه می آییم خونه، شام می پزیم و به بقیه ملحق می شیم و شام می خوریم و حرف می زنیم و حرف می زنیم و چای و شکلات می خوریم تا وقتِ خواب. فکر کنم به خاطرِ تعدادِ غالبِ دخترهای خونه، در موردِ سرطان پستان و سنِ مناسب بچه دار شدن و قوانین ضد زن و مردسالاری در شرق و غرب و این داستان ها بیشتر حرف می زنیم... من از قوانینِ ضد زنِ ایران خیلی برای دوستام گفته ام و کلی هم با افتخار از جنبش های زنان و کمپین یک میلیون امضا داد سخن داده ام. چیزی که این وسط توجه هایدی رو بیش از همه چیز به خودش جلب کرده، قوانینِ مربوط به چند همسریه و این شده که هر از گاهی بحث رو برمی گردونه و می پرسه که: یعنی چه مدل مردهایی بیشتر این کارو می کنن؟ این بهشون جایگاه بهتری در اجتماع می ده؟ با این کار پز می دن؟
خلاصه منم هی تلاش می کنم که دقیق و درست توضیح بدم که نه، چند همسری توی جامعه ی شهری ایران واقعا چیز بدیه و فرهنگِ عامه مردم تا جایی که من دیده ام، مبنی بر تک همسریه و مردهای چند همسره بعضا از احترامشون پیش فامیل و آشنا کم می شه و غیره و ذلک... خلاصه بعد از کلی توضیح و تفصیل تقریبا امیدوار شده بودم که توی ذهن هایدی ایران مترادف با کشوری-که-مردها-در-آن-شونصد-تا-زن-می گیرند-و-بابت-آن-کلی-خوشحال-و-خرسند-می باشند نیست.

تا این که دیشب دوست هایدی اومده بود خونه ما و دو ثانیه بعد از معرفی ماها به هم گفت: اوه تو همون هم خونه ای ایرانی هایدی هستی؟ راسته که توی ایران مردها می تونن چند تا زن بگیرن؟

۱۱/۱۴/۱۳۸۸

Be Italian

خانوم های گروه کتاب همه انگلیسی ان و من لهجه هاشون رو خیلی دوست دارم (در واقع کمتر لهجه ای پیدا می شه که من دوست نداشته باشم... فکر کنم کلا تصورِ تاثیرِ مکان ها بر گویش منو هیجان زده می کنه...). فیلم Nine رو با هم نگاه می کنیم و همون جا بیرون سالن حلقه می زنیم و بحث می کنیم در موردش. اغلب دوستش نداشته ان. من یه تیکه هاییش رو دوست داشتم: writer's block آقای کارگردان/نویسنده (چی باید ترجمه اش کرد؟ بن بست نویسندگی؟ سد نوشتار؟ مانع نویسنده ها؟) که منو یاد درخت گلابی می ندازه، و به وجد اومدنِ کودکِ درونِ کارگردان موقعِ شکل گرفتنِ صحنه های فیلم...

یه نفرمون برای همیشه از همه خداحافظی می کنه: ویزای work and holiday اش تموم شده و باید برگرده انگلیس. شوخیِ تکراریِ "یک شوهر کیوی پیدا کن" رو باز دوباره تکرار می کنیم و اونم خیلی جدی جواب می ده که از هر کسی که می بینه می پرسه که می خوان باهاش ازدواج کنن یا نه... ظاهرا موفق نشده که حالا داره برمی گرده.

تمامِ راه برگشت آهنگِ Be Italian توی سرم چرخ می خوره اما از بقیه ی فیلم چیزی توی ذهنم نمونده... این یعنی فیلم اش اون قدر درخشان نبوده. از ده بهش هفت دادم.



۱۱/۱۳/۱۳۸۸

شده سه سال که من نیوزیلند زندگی می کنم!