۱/۱۱/۱۳۸۹

فلوکستینِ عملی

دقیقا روز اول فروردین بود که غصه دانِ زندگیم سرریز شد.

خوندنِ اخبار و قرقره کردنِ تصاویرِ ذهنیِ شکنجه و اعدام و هم ذات پنداری با نامه ی همسرانِ دربند رو بوسیدم و گذاشتم کنار... چند روزه که فقط به وبلاگ های عکس و نقاشی و آشپزی سر می زنم و آهنگی جدی تر از بیت الغزل های معرفتِ شهرام شب پره گوش نمی دم.

کمی به سامان تر و متعادل تر شده ام...

۱/۰۱/۱۳۸۹

نوروز


سال تحویل رو با منظره ی خوشگلِ صورتی و نارنجی طلوع آفتاب از پنجره اتاقم شروع کردم و قصد دارم سال جدید رو با یک صبحانه مفصل نوروزانه شروع کنم. جای همه خالی!

عید همگی مبارک!
به امید یکِ سالِ بهتر برای همه مون!

۱۲/۲۹/۱۳۸۸

سال نوی پاییزانه

1- بهترین کاری که می شه در این شرایطِ غیربهاری کرد اینه که کفشِ نوی دویدن گرفت و برای مسابقه های دوی آینده برنامه ریزی کرد... این جوری هم احساسِ نو شدن می کنم و هم این حال و هوای عید نداشتن رو راحت تر زیر سیبیلی* در می کنم. کفش ام رو از یک مغازه ی باحالی گرفتم که کلی روشِ دویدن آدم رو بررسی می کنن و بعدش بهت کفش پیشنهاد می کنن. کلی هیجان زده ام که توی مسابقه ی ده کیلومتری هفته دیگه کفش ام رو بپوشم!


2- هفت سین ندارم ولی حتما فال حافظ می گیرم.

3- خیلی خوبه که سال نو آخر هفته است... سه سال پیش که وسطِ کلاس سال تحویل شد خیلی لوس بود. (گرچه این شیش و نیم صبح بودنش یه مقادیری با روحیه ی تنبلانه من اصطکاک پیدا خواهد کرد...)


* صحبت از سیبیل شد: البته که مراسم بند اندازونِ قبل از سال نو رو از قلم نمی ندازیم...

۱۲/۲۶/۱۳۸۸

سورِ آخرینِ چهارشنبه ی تابستان دوهزار و ده

چهارشنبه سوری رو یادم رفت. به همین سادگی و مسخرگی! اون قدر حواسم پیشِ چهارشنبه سوریِ ایران بود که یادم رفت خودم هم باید از روی شمعی، آتیشی چیزی بپرم...


باید تمرکز کنم که حداقل سال تحویل رو یادم نره...

۱۲/۱۸/۱۳۸۸

قافله هشتم مارس

من عاشق این سرود کمپین ام:

جوانه می زنم
به روی زخم بر تنم
فقط به حکم بودنم
که من زنم، زنم ، زنم

چو همصدا شویم
و پا به پای هم رویم
و دست به دست هم دهیم
و از ستم رها شویم

جهان دیگری بسازیم از برابری
به همدلی و خواهری
جهان شاد و بهتری

نه سنگ و سارها
نه پای چوب دارها
نه گریه های بارها
نه ننگ و عارها

جهان دیگری بسازیم از برابری
به همدلی و خواهری
جهان شاد و بهتری

۱۲/۱۳/۱۳۸۸

The Curious Incident of the Dog in the Night-Time

1- اولین باری که بابک اومده بود این جا، در حینِ گذشت و گذار در جزیره ی جنوبی نیوزیلند، کتاب Extremely Loud and Incredibly Close رو با هم می خوندیم. کتابش اون قدر جذاب بود که هیچ کدوم حاضر نبودیم به نفع اون یکی یه کم صبر کنیم تا به صفحه ی مشترک برسیم... و خلاصه با زحمت و بدبختی کتاب رو روی هوا نگه می داشتیم و توی اتوبوس می خوندیمش.


2- یکی از کتاب های آینده ی گروه کتابخوانی مون اینه The Curious Incident of the Dog in the Night-Time. این آخر هفته ای که دنبال یک کتابِ جذاب و سبک می گشتم، صفحه اول این کتاب رو خوندم و تا تمومش نکردم کنار نذاشتمش. داستان از زبانِ یک پسرِ مبتلا به اودیزم (در خودماندگی) روایت می شه. این پسر نابغه ی ریاضیه. مثلا وقتی تحت استرس شدیده و می خواد آرام بشه، توان های عدد دو رو تا دو به توان بیست و پنج ذهنی حساب می کنه. شماره فصل های کتاب هم به جای این که اعداد ترتیبی باشن، اعدادِ اول ان. ظاهرا کتابش به فارسی هم ترجمه شده. اگه دنبالِ یک کتابِ روون و جذاب و شیرین (شیرین به معنای گوگولی نه به معنای متضادِ تلخ) می گردین، این کتاب رو توصیه می کنم.

3- خوندنِ The curious Incident...منو خیلی یادِ... Extremely loud and انداخت. ادبیات و شخصیت پردازی و پیچیدگی داستانیِ این کتاب به مراتب از کتابِ The curious Incidentبیشتر بود اما مدلِ شخصیتِ در خود فرورفته اما بسیار باهوش و خلاقِ هر دوی کتاب ها و تلاششون برای کشفِ واقعیتِ یک داستانِ غم انگیز و رمزآلود، بسیار شبیه هم بود. اگه با هر کدوم از این دو کتاب حال کرده این، اون یکی کتاب رو هم توصیه می کنم!