5/27/2010

کمی کیوی می شویم


قهوه ام رو می گیرم و آن چنان راحت و خودکار به آقاهه می گم cheers که انگار هفت جدم کیوی بوده ان. چند وقت پیش هم یک ey انداخته بودم آخر یکی از جمله هام، از اون جمله های توصیفیِ بیخود که می گی که یه چیزی گفته باشی: هوا خیلی سرد شده، ey؟

5/24/2010

فریدون سه پسر داشت*


بعد از شوکه ی رو به رو شدنِ فریدون با سر بریده ی ایرج، وقتی به اون جاش می رسه که می گه
که ایرج بر او مهر بسیار داشت
قضا را کنیزک از او بار داشت
... احساس می کنی که می دونی قراره قضیه چه جوری ادامه پیدا کنه و دل گرم می شی.


* تیتر کتاب عباس معروفی

5/21/2010

I feel like giving you a hug


یه خانومی توی اتاق ما هست که دانشجوی دکترای بازاریابیه. امروز با یه جعبه شکلات وارد اتاق شد. ازش می پرسم مناسبتش چیه و می گه که الان سه ساله که از سرطان پستانش گذشته و امروز جواب معاینه اش رو گرفته و صحیح و سالمه. برای خودم یک شکلات توت فرنگی و یک شکلات کارامل برداشتم و رفتم سر میزش و بهش گفتم که احتیاج دارم بغلش کنم.
کلی رفتم توی شیکم قلمبه و مهربونش و از احساسِ سرخوشی لبریز شدم.


5/13/2010

They flutter behind you your possible pasts*

کلاسی رو که این کوارتر حل تمرینشم، قراره کوارتر چهارم درس بدم. برای همین هم توی بخش اول کلاس، که استاد تئوری ماجرا رو می گه، سر کلاس می شینم و به درس گوش می دم و بخش دوم، که کلاس شبیه کارگاه می شه و دانشجوها مساله حل می کنن، توی کلاس راه می رم و به سوال ها جواب می دم.


همیشه وقتی درس به تئوری احتمالات و آزمون فرض و از این جور چیزا می رسه به جای گوش دادن به درس، یاد کلاسای دکتر محلوجیِ نازنین می افتم و... یادِ خودم که تا شب امتحان نمی شد به این نتیجه نمی رسیدم که: اوه پس منظور این بوده! چه جالب! گاهی فکر می کنم اگه لیسانس ام رو جایی غیر از ایران گرفته بودم انسانِ باسوادتر اما خجول تر و منزوی تر و کم خردتری از آب در می آمدم یا نه... قسمت اعظم وقت من دورانِ لیسانس صرف معاشرت با رفقام و کتاب و شعر خوندن و نوشتن و کوه رفتن می شد و درس هم چیزی بود اون گوشه موشه ها که شب های امتحان به این نتیجه می رسیدم که "چه جالب!"... به این چیزها که فکر می کنم یاد شریف توی بهار و ول چرخیدن توی دانشگاه می افتم...

دلم برای دانشگاه و برای دخترِ نابخردی که درس نمی خوند و ول می چرخید تنگ شده!


* PinkFloyd

5/02/2010

مراسم ازدواج لینکلن


- پنی، زن لینکن، بازو در بازوی مامان و باباش اومد بالای سکو. انگار که از خانواده ای به خانواده ی جدیدی می رفت نه این که از سایه حمایت مردی به مرد دیگه...

- قبل از این که خانومِ عاقد (!) مراسم رو اجرا کنه، پنی و لینکلن عهدهاشون رو یک جمله در میون با هم خوندن: عهد بستن که به رشد هم دیگه کمک کنن، گفتن که می دونن با هم تفاوت دارن و عهد بستن که به این تفاوت احترام بذارن و مانع خواسته های هم دیگه نشن، عهد بستن که مواظب جسم و روح هم دیگه باشن و کلی عهد های دیگه.

- شنبه هوا بارونی بود و مراسم رو در فضای سرپوشیده اجرا کردن اما در اصل قرار بود روی یک سکو کنار جنگل با پس زمینه ی دریای تاسمانی ازدواج کنن. خانوم عاقد هم متنش رو متناسب اون محل نوشته بود. در مورد سفر حرف زد و این که دریا، برای نیوزیلندی هایی که با آب احاطه شده ان، سمبل رفتن ها و رسیدن هاست. با وجودی که مراسم رو توی اون فضای زیبا اجرا نکرده بودن، اشک همه ملت در اومد.

- لینکن به رسم خانواده ی مادری اش که ایرلندی ان، دامن پوشیده بود و بعد از مراسم ازدواج هم مادرش یک متن زیبای دعای خیرِ سنتی ایرلندی براشون خوند.