فلوکستینِ عملی
دقیقا روز اول فروردین بود که غصه دانِ زندگیم سرریز شد.
دقیقا روز اول فروردین بود که غصه دانِ زندگیم سرریز شد.
Labels: افکار پراکنده, من
1- بهترین کاری که می شه در این شرایطِ غیربهاری کرد اینه که کفشِ نوی دویدن گرفت و برای مسابقه های دوی آینده برنامه ریزی کرد... این جوری هم احساسِ نو شدن می کنم و هم این حال و هوای عید نداشتن رو راحت تر زیر سیبیلی* در می کنم. کفش ام رو از یک مغازه ی باحالی گرفتم که کلی روشِ دویدن آدم رو بررسی می کنن و بعدش بهت کفش پیشنهاد می کنن. کلی هیجان زده ام که توی مسابقه ی ده کیلومتری هفته دیگه کفش ام رو بپوشم!
چهارشنبه سوری رو یادم رفت. به همین سادگی و مسخرگی! اون قدر حواسم پیشِ چهارشنبه سوریِ ایران بود که یادم رفت خودم هم باید از روی شمعی، آتیشی چیزی بپرم...
فقط به حکم بودنم
که من زنم، زنم ، زنم
1- اولین باری که بابک اومده بود این جا، در حینِ گذشت و گذار در جزیره ی جنوبی نیوزیلند، کتاب Extremely Loud and Incredibly Close رو با هم می خوندیم. کتابش اون قدر جذاب بود که هیچ کدوم حاضر نبودیم به نفع اون یکی یه کم صبر کنیم تا به صفحه ی مشترک برسیم... و خلاصه با زحمت و بدبختی کتاب رو روی هوا نگه می داشتیم و توی اتوبوس می خوندیمش.
امی یک استادِ خانومِ چاق (و در نتیجه مهربان و خنده رو!) سریلانکایی توی راهرو منو می بینه. بهم می گه اگه هروقت نیاز داشتم تزم رو برام ادیت کنه، حتما برم سراغش... (تزِ خیالی ام رو البته در حال حاضر...) پشت بندش هم اضافه می کنه که ما خانوم ها باید هوای هم دیگه رو داشته باشیم.
گاهی باید واحدِ زندگی کردن را تا آخرین درجه ی ممکن پایین آورد... کوچک تر از مورچه مورچه... چیزی در حدِ فکر کردنِ به چایِ داغِ ده ثانیه دیگر، در حدِ خواندن و دوباره نوشتنِ یک جمله ی دیگر...
Labels: افکار پراکنده, روزمره گی
سی سالگی رو با ابروهای برداشته و قهوه و دانمارکیِ تازه و ملافه های شسته شروع می کنیم.
at
۰۸:۵۱
10
comment
Labels: من
قسمتِ زیادی از زندگی صرف این می شه که همه پنجره ها رو ببندم، از گودر دل بکنم، از جی تاک بیام بیرون (و البته قبلش یه چت دو تا چندین دقیقه ای با بابک بکنم که من دارم می رم دوباره)، از هزار بار کلیک کردن روی رادیو زمانه به امید خبر تازه دست بردارم، ایمیل دانشگاه رو ببندم که خلاصه بشینم دوصفحه نوشته ویرایش کنم... قبل از این که بفهمم چی شد که این جوری شد، دوباره همه پنجره ها باز شده ان و من دوباره باید همت کنم و دونه دونه ببندمشون.
Labels: ایران, نوستالژی ها
من به پشه های احمق نیوزیلندی حساسیت دارم... وقتی پشه ها گازم می گیرن، جاش به اندازه ی یک وجبِ گنده - اغراق نمی کنم- باد می کنه. امروز صبح با پاهای باد کرده و کلافه از خارش، یقه ی لینکلن (تنها کیوی حاضر در آفیس) رو گرفتم که این چه وضعشه... لینکلن هم از طرف پشه های نیوزیلندی از من معذرت خواهی کرد و توصیه کرد که Vegemite بخورم که سرشار از ویتامین B است و (مزه زهرمار می ده رسما) باعث می شه که پشه ها از من خوششون نیاد...