۳/۰۳/۱۳۸۹
۴/۲۰/۱۳۸۶
شاید به خاطر باد وحشی دیروز بود که با خودم زمزمه می کنم:
"از زره جامه تان اگر بشکوفید
باد دیوانه
یال بلند اسب تمنا را
آشفته کرد خواهد"
دوباره و دوباره و آرام تکرار می کنم... شاملو چه شکلی می تونست به کلام این همه عظمت بده؟ اگر آدمایی از این دست وجود نداشتن، چه جذابیت و لذتی بود برای استفاده از زبان؟ کاش شاملو زنده بود!!
۴/۰۱/۱۳۸۶
۲/۱۱/۱۳۸۶
یه شعر محشر از وبلاگ یاسی عزیز
"پرندگانی هستند
که آشیانه خود را ترک می کنند
به جای دیگر می روند
و خواب آشیانه خود را می بینند
بهارها به زمستان می روند
و خواب می بینند
که در بهارند
پرندگانی هستند
که روز و شب
تنهامان می نهند
و خواب می بینند
که روز و شب با ما هستند
تو این پرندگان را دیده ای
و خواب می بینی
که با تو هستند"
چرا این شعر این قدر وصف حاله؟!؟ :(
۱/۰۸/۱۳۸۶
۱۲/۱۴/۱۳۸۵
۱۲/۰۷/۱۳۸۵
ياد بعضی نفرات
روشنم می دارد
عجيبم مي شه از فكر كردن به اين كه پرستو و روزبه و آزاده و آرش الان دارن چي كار مي كنن، قراره چي كار كنن، وقتي هم ديگه رو ببينيم چند هزار سال ديگه اس.
عجيبم ترم وقتي مي شه كه به سارا و سيامك و يگانه و حسين و مجتبي فكر مي كنم...
نمي دونم چرا اين قدر حال كردم از شعر نيمايي كه آزاده و آرش برام فرستادن... حس مي كنم كلي چيزي از رفقام رو با خودم آورده ام كه ازدوريشون غصه نخورم، به اين فكر كنم كه
نام بعضی نفرات
رزق روحم شده است
وقت هر دلتنگی
سويشان دارم دست
جرئتم می بخشد
روشنم می دارد
Labels: افکار پراکنده, شعر
۲/۲۰/۱۳۸۱
شعر چاووشي اخوان ثالث شعريه که من خيلي از وقتا مث مناجات زمزمه ميکنم...:
«به سان رهنورداني که در افسانه ها گويند
گرفته کوله بار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خيزران در مشت
گوي پر گوي و گه خاموش
در آن مهگون فضاي خلوت افسانگيشان راه مي پويند
ما هم راه خود را ميکنيم آغاز
سه ره پيداست
نوشته بر سر هر يک به سنگ اندر حديثي کش نميخواني بر آن ديگر
نخستين راه نوش و راحت و شادي
به ننگ آغشته اما رو به باغ و شهر و آبادي
دو ديگر راه نيمش ننگ نيمش نام
اگر سر بر کني غوغا وگر دم در کشي خاموش
سه ديگر راه بي برگشت ، بي فرجام
بيا اي خسته خاطر دوست اي مانند من دلکنده و غمگين
من اينجا بس دلم تنگ است و هر سازي که مي بينم بد اهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بگذاريم
ببينيم آسمان هر کجا آيا همين رنگ است؟
تو داني کين سفر هرگز به سوي آسمان ها نيست
سوي بهرام اين جاويد خون آشام
سوي ناهيد اين بد بيوه گرگ قحبه بي غم
که مي رقصيد دست افشان و پا کوبان به سان دختر کولي
و مي زد جام شومش را به جام حافظ و خيام
و اکنون مي زند با ساغر مک نيس يا نيما و فردا نيز خواهد زد
به جام هر که بعد از ما....»
تا اون جا که آخر شعر مي گه:
«و ما بر بيکران سبز و مخمل گونه دريا
مي اندازيم زورق هاي خود را چون کل بادام
و مرغان سپيد آسمان ها را مي آموزيم
که باد شرطه را آغوش بگشايند
و مي رانيم
گاهي تند
گاه آرام
بيا اي خسته خاطر دوست
اي مانند من دلکنده و غمگين
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم...»
مهدي اخوان ثالث، چاووشي