شده سه سال که من نیوزیلند زندگی می کنم!
۱۱/۱۳/۱۳۸۸
۳/۲۱/۱۳۸۸
۳/۰۶/۱۳۸۸
توی پرانتز(
من رای می دم به دلایل زیر:
1- وضعیت و سرنوشت ایران برای من مهمه.
2- خانواده و دوستان من ایران زندگی می کنن.
3- وجهه جهانی ایران در زندگی شخصی من موثره.
4- رای ندادن و قهر کردن یعنی استفاده نکردن از سهمی که از تاثیر گذاری به ما داده اند.
) پرانتز بسته
۱/۳۱/۱۳۸۸
هواپیمای ملخیِ نونزده نفره با خلبانِ خوش تیپِ خانوم، از توی ابرهای آکلند رفت بالا و بیست و پنج دقیقه بعد دوباره فرو رفت توی ابرها و توی یه شهرِ کوچولو به اسم فانگارِی فرود آمد. هفت ساعت کلاس، با احتسابِ ناهار و قهوه و دعای مائوریِ اول و آخر کلاس و تاخیرِ شاگردا که به "وقتِ مائوری" سرو کله اشون پیدا شد، خیلی خیلی دلچسب تر و باحال تر از اونی پیش رفت که انتظارشو داشتم. لباسِ رسمی ای که کلی باهاش برای جماعت "فشن شو" رفته بودم، زیادی رسمی از آب در اومد که احتمالا تا آخرِ کلاس به جین و کفش ورزشی استحاله اش می کنم... یه جورِ خطی و کم شیبی که خیلی توی ذوق نزنه!
ماچ و بوس و Hongi و خنده و بخور بخور و آواز: به جامعه ی مائوری خوش آمدید...
عکس از این جا.
۱۲/۲۶/۱۳۸۷
۹/۰۶/۱۳۸۷
۸/۳۰/۱۳۸۷
اول منظورشو نمی فهمم. بعدا برام توضیح می ده که ظاهرا به خاطرِ ماهی گیریِ بی رویه و قاچاقیِ کشورها (خصوصا ژاپن) یه سری از گونه های تن ماهی دارن منقرض می شن. یونا هم به این نتیجه رسیده که بهترین کار اینه که آدم از بازار ماهی، که ماهی صیدِ نیوزیلنده، ماهی بخره تا از ماهی های کنسرو شده ای که معلوم نیست کجای دنیا صیدشون کرده ان. یه خوبیِ نیوزیلند هم اینه که یه مقادیری به این قوانینِ محیط زیستی پای بند ان و چندان خبری از ماهی گیریِ غیرقانونی و این حرفا نیست. می شه با خیالِ راحت تری رفت سراغِ ماهی های تازه بازار.
تازه داشتم خودمو راضی می کردم که گوشتِ قرمز کمتر بخورم و با ماهیِ بیشتر جایگزینش کنم که دیدم در هر صورت از هر طرفی که بگیری یه جورایی به محیط زیست گند زده ای... در ضمن گوشتِ قرمزِ نیوزیلند واقعا کیفیتیش عالیه برای این که گاو و گوسفندها برای خودشون توی چمنِ سبز و تازه می چرن و چندان خبری از هورمون و این حرفا نیست و در نتیجه ردپای کربنی که توی محیط به جا می ذارن (اصطلاح مودبانه ای برای گو$ و این بساط ها) کمتره و کلا گازهای مخربِ کمتری تولید می کنن!!!
Labels: افکار پراکنده, نیوزیلند
۸/۲۸/۱۳۸۷
۸/۲۰/۱۳۸۷
نکته بامزه اش اینه که معمولا هیچ کدوم از این دوتا حزب نمی تونن اکثریتِ صندلی های پارلمان رو بگیرن و در نتیجه احتیاج دارن که یه چند تا از اون حزب های کوچولو باهاشون ائتلاف کنن. این جوریه که انتخابِ نخست وزیر وابسته می شه به این که کدوم حزب می خواد با کدوم یکی ائتلاف کنه و کدوم حزب ها سیاست هاشون به هم نزدیک تره و می تونن با هم ائتلاف کنن.
۸/۱۵/۱۳۸۷
۵/۱۷/۱۳۸۷
یه سفر چهار روزه به پایتخت. بعد از مدت ها خرکاری، فقط برای خودم قدم زدم، رفتم گالری های خوشگل، رفتم فروشگاه لوازم آرایش و خانومه برام با سایه های مجموعه ی Indian Pink آرایشم کرد، کلی لباس امتحان کردم و اغلبشون رو نخریدم، رستوران ها و کافه های مختلف رفتم، کنار دریای زمستونی نشستم و بعد از سال ها روی کاغذ نوشتم ( هر جمله یک بار باید مکث می کردم که انگشت هام از توی شوک در بیان... برای جمله های طولانی تر البته بیشتر مکث می کردم!)، کتاب فروشی دست دوم کشف کردم و کتاب خریدم، به یه توریست گم شده آدرسی که دو ثانیه پیش یاد گرفته بودم رو دادم، به خودم اجازه دادم که شکلات بخرم و همه اش رو بخورم، کشف کردم یه سری نقاشی هایی که همه جای نیوزیلند دیده می شن مالِ یه خانوم معرفی ان، هر شب رفتم سینما و فیلم های متوسطِ رو به جواد نگاه کردم...
و زیبایی همه اینا این بود که به اندازه یک ثانیه هم احساس عذاب وجدان نکردم که دارم درس نمی خونم و حتا یک بار هم Hurry up وجودم منو به استرس ننداخت... حتا به این که وقتی برگردم آکلند اول چی کار کنم هم فکر نکردم...
۳/۰۵/۱۳۸۷
منم به این نتیجه رسیدم که یه چند روزی بی خیالِ روز آن لاین و رادیو زمانه و رادیو فردا و بی بی سی و بالاترین بشم و به جاش ببینم این گربه هه بالاخره پیدا شد یا این که چی...
۲/۰۶/۱۳۸۷
یا به عبارت بهتر: امروز تعطیل رسمی بود اما من از هشت صبح تا الان که هشت شب باشه، مگر به قصد رفع حاجت و خرید ناهار، از جام تکون نخورده ام و همه اش ارائه های هفته دیگه ام رو آماده کرده ام.
خیلی ها این روزا یک شقایق کاغذی به بلوزشون می زنن. من از این کار خوشم می آد.... فرقی نداره چی باشه، می خواد حمایت از توقف خشونت به زنان باشه یا آگاهی در مورد ایدز یا هر چیز دیگه ای. من از این " بدون تظاهر و بی صدا حمایت دسته جمعی از چیزی رو نشون دادن" خوشم می آد. (مثلا روسری و تی شرت های سفید روز پیشواز شیرین عبادی اگه استرسشو ازش برداریم؟)
Labels: افکار پراکنده, نیوزیلند
۱۲/۲۷/۱۳۸۶
یک چیزی بین پنجاه هزار تا هشتاد هزار نفر آدم، ریز و درشت و پیر و جوون... ما تقریبا اول های خط شروع بودیم و با این وجود حدود ده دقیقه باید صبر می کردیم تا بتونیم حرکت کنیم. اولین باری بود که تمام یک ساعت رو دویدم. احساسش فوق العاده بود. احساس دویدن با جمعیت هم محشر بود.
مسیر هشت کیلومتری دویدن از کنار خلیج های خوشگل آکلند رد می شد. سمت چپ مسیر برای کسایی بود که می خواستن راه برن و کسایی که با کالسکه بچه و بچه های قد و نیم قدشون اومده بودن و سمت راست برای دونده ها. بین دونده های سریع هم البته مامان باباهایی که با کالسکه بچه می دویدن زیاد پیدا می شد. یه جایی وسط راه هم یک گروه راک توی کامیون آهنگ های پرشور انقلابی می خوندن که هیجان دویدن رو بیشتر می کرد.
از دپارتمان بیزنس شصت نفر اومده بودن. دانشجوهای پزشکی حدود صد نفر بودن و همه تی شرت و هد بند سبز ارتشی پوشیده بودن که روش نوشته بود M*A*S*H و روی صورتشون هم خط های سبز و سیاه کشیده بودن که خیلی خلاقانه بود! کلا لباس های عجیب غریب و خنده دار زیاد دیده می شد: یه تیم کریکت با کل لباس و تجهیزات، یه تیم کاراته با لباس کاراته، یک گروه مرد هم جنس گرا با دامن صورتی گل دار، یک نفر در لباس فردی فلینت استون و ...
و آخر کار هم به این فکر می کردم که خوش به حال مردمی که ورزش جزو امور مهم زندگیشونه!
۱۱/۲۹/۱۳۸۶
Maori Blessing of the new building
فردا صبح زود، بین شیش تا هشت، قراره مراسم مائوری متبرک کردن ساختمون جدید دانشکده بیزنس برگزار بشه!! این جوری که تا الان فهمیدم مراسم از بیرون ساختمون شروع می شه و بعد افراد به هفت قسمت تقسیم می شن و توی هر طبقه برای هر کدوم از فضای اشتراکی و سالن های مطالعه و کنفرانس و غیره (حتا آشپزخونه ها!!) سرودهای متبرک آلود کردن می خونن! بعدش قراره از یه سری مجمسه های مهم و مذهبی ای پرده برداری کنن و برای یه سری جاهای مهم هم اسم های مقدس مائوری بذارن. آخر مراسم هم که به صبحانه ختم می شه.
من کلا با چیزهای spiritual حال نمی کنم (گفتم اگه بگم معناگرا ممکنه بهم جایزه فجر ندن) اما به دلیل کنجکاوی شدید و علاقه وافر به صبحانه خوشمزه، همه تلاشمو می کنم که مراسم فردا رو برم.
عکساشو بعدا می ذارم.
*************************
وقتی سرمو تکون می دم گوشواره اش این ور اون ور تاب می خوره. به نظرم به زحمت بیست و هشت ساله شدن می ارزید! :)
۱۱/۲۰/۱۳۸۶
یه جزیره آتشفشانی کوچیک نزدیک آکلنده. سطح جزیره با سنگ های سیاه گدازه ای پوشیده شده (مث آسفالت شخم زده!!) و درخت های کوتاه و خوشرنگ.
رفتیم تا بالای دهانه ای که ششصد ساله خوابیده. یک گودال عظیم به عمق شصت متر و قطر دویست متر که با درخت پوشیده شده.
زنبورها نذاشتن شیرینی هامونو بخوریم.
۱۱/۱۷/۱۳۸۶
1- قبل از بلند شدن از جام کلی به صبحانه های مختلفی که در خور این روز تعطیلِ دبستان-بسته (!)* باشه فکر کردم... یهو یادم آمد که امروز Waitangi day تشریف د ارن... روز امضای قرارداد صلح بین مائوری های سلحشور و ارتش بریتانیای لشکرکش!!
شده یک سال!
یک سال و چند روزیه که من اومده ام نیوزیلند... خیلی زود گذشت! و خیلی هم خوش گذشت!
2- دیشب فیلم Michael Clayton رو دیدم. بدک نبود. دوست عزیزمون جرج کلونی هم که در فیلم حضور به هم رسونده بودن... فتبارک الله احسن الخالقین!
3- موضوع این جلسه کلاس حل تمرین ساختارهای اخلاقی و سیستم های اطلاعاتی بود. مورد-کاوی اش هم این بود که فرض کنین شما شهروند گل و گلاب نیوزیلندی بعد از یه سفر طولانی وارد فرودگاه لس آنجلس شده این و متوجه می شین که باید انگشت نگاری بشین. ظاهرا به تازگی نیوزیلند برای این که با استانداردهای آمریکا مطابقت داشته باشه، مشخصاتی مث اثر انگشت و اسکن چشم رو هم به گذرنامه اضافه کرده.
توضیح بدین که چه احساسی به شما دست می ده، چرا و به نظرتون این کار مفیدیه یا نه...
داشتم در مورد ساختار اخلاقیات و تاثیر محیط و جامعه و عمق بخش های مختلف ساختار حرف می زدم. خیلی مثال های خوبی توی آستینم داشتم برای این که نشون بدم ساختار اخلاقی چه جوری توی محیط های مختلف عوض می شه... خودم بیشتر از بچه ها هیجان زده شده بودم از موضوع بحث... مثالی که آخر سر آوردم این بود که من توی ایران به راحتی نسخه های غیر مجاز فیلم و کتاب می گرفتم (دونه ای یه دلار!!) اما این جا برای فیلم و کتابم پول می دم (کتابش درست بود اما در مورد فیلمش همه حقیقت رو نگفتم مسلما!!).
* آدم عاشق شاملو نشه چی کار کنه پس؟!؟
۱۰/۲۲/۱۳۸۶

سر ادموند هیلاری اولین فاتح قله اورست* به سرای باقی صعود کرد. کلا نیوزیلندی ها از مرگ هیلاری خیلی ناراحتن. تا اخبار مفصل از زندگینامه اش و مصاحبه با مردم و اینا رو ندیدم عمق قضیه دستم نیومد!
کارای خیلی جالبی هم کرده. مثلا پناهگاه اسکات در قطب جنوب یا ساختن کلی مدرسه و بیمارستان در نپال و ...
توی اخبار گفتن "معروفترین نیوزیلندی تا به حال و شاید برای همیشه"... و این احساس به من دست داد که بابا یه کم عزت نفس بیشتری داشته باشین لطفا!
نکته جالب توجه دیگه گزارشگر نیوزیلندی مستقر در لندنی بود که در مورد واکنش ملکه و انگلیسی ها حرف می زد. احساس می کنم که خیلی جورهای عمدتا فرهنگی ای هنوز نیوزیلند به انگلیس به عنوان کشور مادر نگاه می کنه.
خلاصه که روحش قرین رحمت!
* البته چندان هم اولین نبوده! اولین نفری بوده که از قله زنده برگشته... یه همراه دیگه هم داشته.
۱۰/۰۶/۱۳۸۶
...بیداری تلخی که پس از بازی...
خدافظی بار اولش وحشت آوره. بار دوم صرفا تلخه (امیدوارم با این شیبی که داره پیش می ره بار سوم شنگولانه نباشه!!!).
یه کسی (مثلا آنتی اروس) پوف می کنه و تو می ری توی سالن خروجی و من مغز دیوانه و خود-مشغول-گرم رو بعد از یک ماه استراحت روشن می کنم: با اتوبوس یا با شاتل؟ سینما یا خونه یا سوپرمارکت؟ شام یا چای و کیک؟ وسایل جامونده ات باید برن توی کیف خاکستری یا توی کیف آبی؟
... و به بهتی که پس از کوچه...
برگشتن از فرودگاه آکلند مث دیدن اکباتان و میدون آزادی بعد از رسیدن به تهران داره می شه برام. خیابون ها آشناتر شده ان... این همه خیابون برای پیاده روی... به شیوه ی آشنای قدیم؟ موسیقی نیوشان یا آوازه خوانان یا باخود حرف زنان؟!؟
... و به خالی طویلی که پر از عطر اقاقی ها...
هنوز بیست دقیقه از اول فیلم نگذشته که بوی دود می آد و باید سالن رو خالی کنیم. بعد از این از کدوم عطرم بزنم؟ کدومش بیشتر خوشحالم می کنه؟ اونی که بوی ایران و تو رو می ده؟ اونی که بوی نیوزیلند و تو رو می ده؟ یا اونی که بوی نیوزیلند بدون تو رو می ده؟
عاشق مغز دیوانه امم!
Labels: افکار پراکنده, نیوزیلند
۱۰/۰۴/۱۳۸۶
نیوزیلندگردی محشر بود.
کیوی ها اصرار دارن که بگن تا وقتی جزیره جنوبی نرفتی، نیوزیلند رو ندیدی و منم فکر می کنم که اکیدا باهاشون موافقم. جزیره جنوبی به دلایل زیر بسیار بسیار زیبا بود:
هوای تمیز، glacier (رودیخی کهن؟ یخ بسته رود میلیون ساله؟ ساکن رود یخ بسته مژگان؟)، مسیرهای پیاده روی خوشگل از توی جنگل و کنار دریاچه، دریاچه های کوچیک و بزرگ، شیرهای دریایی در حال حموم آفتاب گرفتن، تاکستان های منظم سبزپسته ای که به جنگل پررنگ وصل می شن، هزار و یک فعالیت دیوانه وار آبی، شهرهای خوشگل و Backpacker’s Place های عالی و کلی چیز دیگه....
جذاب ترین قسمت سفر البته 47 مترBungy jumping بود که من قویا به همه توصیه می کنم. احساسش محشره. به خصوص اگه بالای دریاچه آروم و خوشگلی مث تاپو باشه و به خصوص اگه تا کمر بری توی آب!
اولین احساسی که قبل از پرش داری اینه که: عجب خری ام! من این جا چه غلطی می کنم!! پولمم که قراره پس ندن که...
احساس دوم اینه که: جهنم می پریم پولشو دادیم!
احساس سوم سکوت مطلقه و نفس حبس شده تا وقتی فرو می ری تو آب...
و بعدش وقتی داری نوسان می کنی تازه یادت می آد که باید جیغ بزنی... و آخر سر وقتی با قایق بادی می آن و طنابو از پات جدا می کنن و می برنت خشکی سرتاپا هیجانی و سرتاپا خیس...
احساس آخرشم اینه که دوباره دوباره!
یکی دیگه از خوبی های جزیره جنوبی اینه که حتا وقتی خیسی هم می تونی hitchhike کنی و کله راننده رو با وصف فتوحاتت بخوری...
وقتی اینترنت درست حسابی داشتم چندتا عکس هم می ذارم.

