‏نمایش پست‌ها با برچسب روزمره گی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب روزمره گی. نمایش همه پست‌ها

۳/۰۶/۱۳۸۹

کمی کیوی می شویم


قهوه ام رو می گیرم و آن چنان راحت و خودکار به آقاهه می گم cheers که انگار هفت جدم کیوی بوده ان. چند وقت پیش هم یک ey انداخته بودم آخر یکی از جمله هام، از اون جمله های توصیفیِ بیخود که می گی که یه چیزی گفته باشی: هوا خیلی سرد شده، ey؟

۱۲/۰۵/۱۳۸۸

...

گاهی باید واحدِ زندگی کردن را تا آخرین درجه ی ممکن پایین آورد... کوچک تر از مورچه مورچه... چیزی در حدِ فکر کردنِ به چایِ داغِ ده ثانیه دیگر، در حدِ خواندن و دوباره نوشتنِ یک جمله ی دیگر...

گاهی باید در حد آمیب و باکتری کوچک شد تا هیچ چیزِ دنیا به آدم گیر نکند.

۱۱/۲۷/۱۳۸۸

Google translator

حتما کفش های اسکیتش توی کوله اشه و داره از دانشگاه می ره بیرون که تند تند برام می نویسه: azizam man miram skate konam.

من نشسته ام این ورِ اقیانوسِ آرام و می خونم: عزیزم من می رم سکته کنم.

۱۱/۱۹/۱۳۸۸

قسمتِ زیادی از زندگی صرف این می شه که همه پنجره ها رو ببندم، از گودر دل بکنم، از جی تاک بیام بیرون (و البته قبلش یه چت دو تا چندین دقیقه ای با بابک بکنم که من دارم می رم دوباره)، از هزار بار کلیک کردن روی رادیو زمانه به امید خبر تازه دست بردارم، ایمیل دانشگاه رو ببندم که خلاصه بشینم دوصفحه نوشته ویرایش کنم... قبل از این که بفهمم چی شد که این جوری شد، دوباره همه پنجره ها باز شده ان و من دوباره باید همت کنم و دونه دونه ببندمشون.



۱۱/۱۷/۱۳۸۸

بگذرد- این -روزگار- تلخ تر- از- زهر می شویم هیچ وقت آیا؟

با لنا می ریم فرنچ مارکت و قهوه و دانمارکیِ بادومی تازه می گیریم و وراجی می کنیم. این شادیِ کوچیکِ صبح های شنبه هم کاری با دست و دلم که به هیچ چیزی نمی ره نمی کنه. یه گوشه ی مغزم پیشِ دهه فجر و بیست و دو بهمنه، خنده ها روی صورت و صدام می ماسند... منتظر و نگرانم.

۷/۲۲/۱۳۸۸

قسمتِ مورد علاقه ی من دوشِ آب داغِ بعد از ورزشه.
قسمتِ مورد علاقه ی بعدیم، کششِ طولانیِ بعد از حرکت های قدرتیه: مچ پاتو می ذاری روی بار، پنجه پاتو می گیری، سرتو می ذاری می روی زانوت و چشماتو می بندی و فکر می کنی که چقدر ورزشش چسبید...
قسمتِ مورد علاقه ی بعدیم چندان موردِ علاقه ام نیست اما به عشق موردِ یک و دو انجامش می دم...

۱/۱۶/۱۳۸۸

پاییزانه

یک- ننوشتنم شاید هم از اینه که با وبلاگم غریبه شده ام، احساسِ مالکیت نسبت بهش ندارم. این احساسِ دوری فقط مربوط به وبلاگ خودم نمی شه، فیس بوک و ریدر و وبلاگ های بقیه رو هم خیلی کم می خونم تازگی ها. از خوندنِ اخبار هم فقط به تیترشون قناعت می کنم... بیشتر دوست دارم توی سایت های عکاسی/طراحی بچرخم و عکس نگاه کنم.

دو- بیشتر از اون که به خوندن و نوشتن احتیاج داشته باشم، به حرف زدن و راه رفتن زیر آفتاب و مزخرف گفتن و خندیدن احتیاج دارم. خریدنِ دستبند و گردن بندهای پرمهره (که با خرید هر کدوم، به دستبند رویایی خودم نزدیک تر و نزدیک تر می شم: مهره های فیروزه ای با شکل های مختلف و بی ربط و ریز).

سه- همیشه وقتی تابستون تموم می شه من مشتاقِ پاییز می شم، خزعبلاتِ رومانتیک و برگ های خش خش کننده اش رو کاری ندارم: آفتابِ بی رمقِ و طلایی اش رو می گم و شال گردن های رنگی و سرمای تر و تازه و (این آخریش خیلی خرخونانه است می دونم) تصور کردنِ خودم در حال درس خوندن/کار کردن زیر آفتاب عصر...

چهار- چای خوردن در پاییز رو هم خیلی دوست دارم... بیشتر از این که چای خوردن اش رو دوست داشته باشم، گرفتنِ لیوان چای توی دستم و فروکردنِ دماغم توی بخار چای رو دوست دارم.

۱۲/۱۸/۱۳۸۷

1- کاریِ خوش بو، مخلوطی از گوشتِ فرداعلای نیوزیلندی و بادمجون و کدو حلوایی و گوجه فرنگی و سس کاری، برای خودش روی گاز غل غل می کنه. من برای خوردنِ کاری هیجان زده تر و هیجان زده تر می شم...
زمان می گذره،
روزگار هم،
عمر هم.

2- برای تس و ارن از قوانینِ طلاق در ایران می گم و از این که باید شوهرت به اندازه کافی روشن فکر(خودم از گفتنِ کلمه انتکتوال متعجب می شم... من روشن فکری رو با این تعریفم تنزل داده ام یا روشن فکری برای نسل ما خودش این قدر تنزل کرده؟) و فمنیست باشه که بهت موقع عقد حق طلاق بده... که شاید، تحت یه سری شرایط خاص، شما دو تا از نظر قانون کمی مساوی تر به حساب بیاین...
حالت تهوع می گیرم.

3- چهارشنبه سوری نزدیکه. بعد از گفتنِ داستانِ طلاق برای تس و ارن حوصله ندارم داستانِ چهارشنبه سوری رو هم براشون بگم... انگار همه ی انرژیِ ایران شناسوندنم تحلیل رفته باشه. بهشون قول داده ام که رقص ایرونی رو بهشون نشون بدم. شاید کمی برقصم و دنیا زیباتر بشه.

4- راستی هشت مارس مبارکِ همه ی زنان و مردانِ برابری خواه!

۱۲/۰۲/۱۳۸۷

نوشتن از تابستانی که می رود و بارانی که می بارد طبعِ شاعرانه می خواهد و یک من احساساتِ رومانتیک...
نوشتن از انتخابات و خاتمی غلبه بر احساسِ داده-نداری می خواهد...
لیست های خرید و کارها و برنامه ها و روزمرگی ها به هیچ جای خودم نیست که بخواهد به جای کسی که می خواند باشد...
فیلم های دیده و ندیده را گفته اند و خوانده ام و خوانده اید...
آمارِ پست های منتشر نشده ی من شوکه آور است...

تابستان لعنتی نباید این قدر زود تمام شود.

۱۱/۱۱/۱۳۸۷



پسته ها شاپرک انداخته بودن. چندین هزار روزی بود که اتاقم پر بود از شاپرک های کوچولو. هر روز صبح جنازه دو سه تاشونو که توی فنجونِ چای شبِ قبلم خودکشی کرده بودن می شستم توی ظرف شویی. امروز مرکز تجمع شون رو پیدا کردم: پسته های نازنین ام.


۱۰/۲۷/۱۳۸۷

خونه ای که با بچه ها پیدا کرده ایم واقعا دل رباست. حسابی تو در توئه و کلی فضای های متفاوت با شکل های مختلف داره. اتاق من کلی بزرگه و سقفش هم حسابی بلنده (خونه های تیپیک نیوزیلندی همه یک طبقه اند و سقف-بلند) و دوتا پنجره عمود بر هم داره و یک کمدِ عظیم. حیاط پشتی خونه هم جون می ده برای صبحانه و کباب پزون و مهمونی.
اسباب کشی مون دو هفته دیگه است اما من دوست دارم از همین الان برم خونه جدید!

۹/۰۷/۱۳۸۷

It's 5 O'Clock somewhere in the world!

اسکات یک ساعتِ بدون عددِ گنده از باری که توش کار می کنه گرفته. قراره به جای شماره هاش به زبون های مختلف بنویسه پنج. مثلا یعنی: همیشه یه جای دنیا ساعت پنجه و وقت تعطیل کردنِ کار و آبجو زدن در بار!
پریروز اومد یک پنجِ فارسیِ درب و داغون که از گوگل پیدا کرده بود بهم نشون داد و گفت به فارسی پنج رو این جوری می نویسن دیگه... گفتم نه پسرجان! رفتم با فونتِ نستعلیق براش نوشتم پنج و اونم از روش نقاشی کرد (خیلی بامزه بود که ببینی یه نفر خیلی دقیق داره یه کلمه فارسی رو می نویسه بدون این که بتونه بخوندش) و خلاصه حاصل کار خیلی خوشگل از آب در اومد. وقتی کل ساعت رو تموم کرد ازش عکس می گیرم و می ذارم این جا.

۸/۲۶/۱۳۸۷

نمی دونم که به این می گن تمرکزِ بالا یا تمرکزِ پایین:

چشمم می افته به جلدِ دومِ محفلِ ققنوس. کتاب رو از یه جا باز می کنم و فرو می رم توش: هری داره فکر می کنه که چه جوری خاطره مربوط به تام رو از پروفسور اسلاگهورن بگیره... شراره مدت هاست که چندین جمله حرف زده و من هیچ کدومش رو نشنیده ام.

کارتون علاالدین رو با بی حواسی پخش می کنم و با دهنِ باز فرو می رم توی کارتون، بدون این که پلک بزنم، بدون این که از حالتِ کج و کوله و ناراحت نشسته ام در بیام...

احساس می کنم که مغزم همیشه آماده است که هشیاریش رو به پایین ترین مرحله ممکن برسونه و این به نظرم خیلی ترسناکه.

۸/۲۱/۱۳۸۷

این کلاسِ جنجالی در شرف تموم شدنه: یک جلسه در مورد رگرسیون (در حدی بتونن رگرسیون رو بخونن و بنویسن!) براشون حرف می زنم و یک جلسه هم ازشون "امتحانِ قوه" می گیرم و بعدش دیگه پایان ترم و بعدشم خلاص...

اثراتِ این خلاصی رو توی زندگیم به وضوح می شه دید:
الف- شام هایی که درست می کنم از ده دقیقه بیشتر طول می کشن و قیافه شون هیجان انگیزتر شده،
ب- اتاقم مرتب شده،
ج- عادتِ سخیفِ مزخرف بینی* تا قبل از خواب جاشو داده به مراسم گهربارِ نخ دندان کشی و کرمِ دور چشم زنی و فیلم های نسبتا معقولانه تر بینی،
د- فروکش کردنِ چشمگیرِ سطحِ آدرنالین و بالاتر رفتنِ عطشِ قهوه**،
ه- بهبودِ تدریجیِ بیماریِ مزمن پونز-در-باسنگ-فرورفتگی، که به کروموزوم هام هم خیلی می آد***،
و- و صد البته، لاگیدنِ دوباره!!!

* South Park, Family Guy و هرچی اپیزود تیکه پاره از هر جا دارم
** این چند هفته ی اخیر، چیزی قوی تر از شیرچای نتونسته ام بخورم!
*** نشون به اون نشون که موفق شدم به مدت ده دقیقه روی کاناپه دراز بکشم، چای و شکلات بخورم و از منظره بیرون پنجره لذت ببرم...

۸/۱۹/۱۳۸۷

1- نه اون قدری که بتونی شنا کنی... در حدی که بشه توی آفتاب گفت چقدر هوا عالیه و توی سایه دلت بخواد سریع یه آفتاب پیدا کنی*. کایاک سواری کردیم: با جلیقه ی نجات و بند و بساط و تلاشِ بی پایان برای دور زدن و پارو زدن از بینِ قایق هایی که ظاهرا لنگر گرفته ان اما به طرز مرموزی بهت نزدیک می شن. شراره پشت نشسته بود و فرمون/پارو می داد!! چپ، راست، راست، چپ حالا بازم چپ، این قایقه چرا داره به ما نزدیک می شه؟ زود باش! چپ چپ چپ چپ!!

2- خط کشِ خردمندی/هنرمندی ای که دست گرفته ام از ترسِ بی خردتر و بی هنرتر شدنِ خودمه.

3- کتابِ نصفه خونده ام رو، بعد از چندین وقت دوباره دست می گیرم. خوشحالم که تمومش نکرده ام چون خوندنش خیلی لذت بخشه.

4- هم خونه بودن با تس خوبیش اینه که در وسواسِ خود/دیگر- خردمندی-سنجی با هم شریکیم.

* پسره ی توی "نون و گلدون": خانوم یه آفتاب ندیدین؟ گلدونم رو گذاشته بودم توش...

۸/۰۵/۱۳۸۷

یعنی مونده ام که عصر یکشنبه به جز تبدیلِ لاک ناخنِ صدفی به قرمز و 200 تا هولاهوپِ ساعت گرد و 200 تا پاد ساعت گرد و تولیدِ dessert pizza با یه من شکلات و موز و توت فرنگی و یه گالن قهوه چه چیز دیگه ای با خود به ارمغان خواهد آورد...

۶/۳۱/۱۳۸۷

و اما بعد از یک غیبت طولانی:
برای من وبلاگ نویسی و حرف زدن با آدما تقریبا مشابه هم دیگه اس، حالا بگیر وبلاگ نویسی یک آب شسته تر و یه مقادیری ویرایش شده تر (وای به حال کسی که با خودش فکر کنه: پس دیگه حرف زدنشو داشته باش!). در حال حاضر اما روی دنده ی وراجی ام و روی دنده نوشتن نع!
شاید چون پرونده ی باز توی کله ام خیلی زیاده و هیچ جوری نمی تونم هیچ کدومش رو فرموله کنم و به نوشتن در بیارم... هیچ کدومشون رو به جز همین گ* گیجگی ای که بر فرازِ این پرونده های باز در جریانه و هی تلاش می کنه که کارهام رو مدیریت پروژه کنه.
ولی به محض این که کلمه مدیریت پروژه رو به روی خودم می آرم، دوتا گوش خودمو محکم می کشم که: همون سیزده چهارده ای که از این درسِ گلابی گرفتی نشون می ده که چرا الان گند زده ای به وضعیتِ پرونده ی بازِ شماره سه و شماره چهار.
یعنی یه جوری شده که هر نفسی که فرو می رود، ممد حیات است و چون برمی آید سرکوفت گرِ جان (بابتِ نداشتنِ مدیریت پروژه و نمره های لیسانس و غلط های دیکته سوم دبستان و جوراب های کثیف کنار دیوار و... شقیقه).

فرصت کردم از سفرم می نویسم که خیلی عالی بود!

۶/۱۰/۱۳۸۷

دارم ناهار می خورم که سر و کله ی هم خونه ایم پیدا می شه. می گم صبح به خیر، انگار ما داریم توی time zone های مختلف زندگی می کنیم. می گه آره، من همیشه پنج شیش ساعت بعد از تو از خواب بیدار می شم.
آدم های شاد و خنده دار جذبم می کنن تازگی ها.
جزئیات مهم ان: ناخنِ سوهان نزده، بلوزِ در انتظارِ شست و شو، لیوانِ نشسته ی ظهر، پشت لبِ بند-نینداخته... می شه با جزئیات یه لیست طولانی و مهم ساخت و بقیه دنیا رو به آخر لیست، یا به محل مناسب تری، حواله داد.
نوشتن ام نمی آد. "سطحی شدن" کلمه ی خوبی برای این روزگارِ من نیست چون غرورم رو اوخ می کنه... به قول استامینوفن، انگار نه انگار شده ام، خیلی انگار نه انگار تر...

همین

۵/۳۰/۱۳۸۷

داریم آشپزی می کنیم. هر کی برای خودش. من دارم برای خودم پیاز و قارچ و گوجه فرنگی خورد می کنم و با یک اندازه بودنِ قاچ هام حال می کنم. هم خونه ای ام داره ماهی درست می کنه و سیب زمینیِ شیرینِ کبابی. ترکیبِ ادویه هایی که به کار می بره عجیب غریبه: پاپریکا و رزماری و لیمو و فلفل. ادویه ها رو نوبتی می ریزه روی ماهی و بعد ماهی رو ماساژ می ده. من سه ساعت با دهنِ باز غذا پختن اش رو نیگا می کنم.
دوست داشتم توی آشپزی حرفه ای تر می بودم و یه کارِ متفاوتِ مخصوص به خودم (مثِ ماساژ دادنِ ماهی!!!) کشف کرده بودم!


۵/۲۹/۱۳۸۷

دارم اسلاید درست می کنم...
حواسم نیست و همین جوری دارم فونت ها رو بزرگ و کوچیک می کنم... اندازه فونتم می شه +18، خیلی سریع بدون این که فکر کنم فونتم رو کوچیک تر می کنم! (کم مونده دور و برم رو هم نیگا کنم ببینم کسی داره مانیتور منو می بینه یا نه!)