۲/۲۰/۱۳۸۱

شعر چاووشي اخوان ثالث شعريه که من خيلي از وقتا مث مناجات زمزمه ميکنم...:


«به سان رهنورداني که در افسانه ها گويند
گرفته کوله بار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خيزران در مشت
گوي پر گوي و گه خاموش
در آن مهگون فضاي خلوت افسانگيشان راه مي پويند
ما هم راه خود را ميکنيم آغاز
سه ره پيداست
نوشته بر سر هر يک به سنگ اندر حديثي کش نميخواني بر آن ديگر
نخستين راه نوش و راحت و شادي
به ننگ آغشته اما رو به باغ و شهر و آبادي
دو ديگر راه نيمش ننگ نيمش نام
اگر سر بر کني غوغا وگر دم در کشي خاموش
سه ديگر راه بي برگشت ، بي فرجام
بيا اي خسته خاطر دوست اي مانند من دلکنده و غمگين
من اينجا بس دلم تنگ است و هر سازي که مي بينم بد اهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بگذاريم
ببينيم آسمان هر کجا آيا همين رنگ است؟

تو داني کين سفر هرگز به سوي آسمان ها نيست
سوي بهرام اين جاويد خون آشام
سوي ناهيد اين بد بيوه گرگ قحبه بي غم
که مي رقصيد دست افشان و پا کوبان به سان دختر کولي
و مي زد جام شومش را به جام حافظ و خيام
و اکنون مي زند با ساغر مک نيس يا نيما و فردا نيز خواهد زد
به جام هر که بعد از ما....»



تا اون جا که آخر شعر مي گه:

«و ما بر بيکران سبز و مخمل گونه دريا
مي اندازيم زورق هاي خود را چون کل بادام
و مرغان سپيد آسمان ها را مي آموزيم
که باد شرطه را آغوش بگشايند
و مي رانيم
گاهي تند
گاه آرام

بيا اي خسته خاطر دوست
اي مانند من دلکنده و غمگين
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم...»


مهدي اخوان ثالث، چاووشي

هیچ نظری موجود نیست: