داشتم به مالك فكر مي كردم و ياد اردوي كوير نمك افتادم. دم دماي صبح بود كه بالاي سر ما يكي دو تا شروع كردن به پارس كردن كه همه ما از ترس ميخكوب شديم. من با پريدن سارا از جاش هشيار شدم و صداي مالك اومد كه چيزي نيست بخوابين.
يادش به خير
داشتم به مالك فكر مي كردم و ياد اردوي كوير نمك افتادم. دم دماي صبح بود كه بالاي سر ما يكي دو تا شروع كردن به پارس كردن كه همه ما از ترس ميخكوب شديم. من با پريدن سارا از جاش هشيار شدم و صداي مالك اومد كه چيزي نيست بخوابين.
يادش به خير
at
۱۹:۰۹
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر