هی فکر می کنم با خودم که چرا دیگه نمی نویسم... دمِ دست ترین و خودنوازنده ترین جوابم به خودم همیشه اینه که: از بس که هیچ فکر و ایده ای ندارم، از بس که کپی/پیستِ ایده های دیگرانم... و خب بعدش انرژی ام صرف این می شه که خودمو قانع کنم که نه بابا این جوری هام نیست و یا این که حواسِ خودمو پرت کنم.
11/18/2009
10/14/2009
قسمتِ مورد علاقه ی بعدیم، کششِ طولانیِ بعد از حرکت های قدرتیه: مچ پاتو می ذاری روی بار، پنجه پاتو می گیری، سرتو می ذاری می روی زانوت و چشماتو می بندی و فکر می کنی که چقدر ورزشش چسبید...
قسمتِ مورد علاقه ی بعدیم چندان موردِ علاقه ام نیست اما به عشق موردِ یک و دو انجامش می دم...
10/12/2009
این رفیق ما در سی سالگی کلی قدم های شجاعانه برداشته: زندگی و ازدواجِ اکیدا ناخوبِ گذشته رو گذاشته کنار و حالا داره بعد از سال ها خودشو کشف می کنه. با وجودِ بی کاری و مشکلات و مبهم بودنِ آینده کلی داره روی خودش کار می کنه، پیش مشاور می ره، ورزش می کنه و کارایی که همیشه دوست داشته و هیچ وقت انجام نمی داده رو تجربه می کنه...
دیروز بهم می گفت که تغییر دادنِ خود و کنار گذاشتنِ باورها و عادت های غلط سخته. مث ساختمون سی طبقه ای که بهت می گن باید طبقه اول رو خراب کنی و دوباره بسازی. بهش گفتم چه دلیلی داره از این تمثیل های دست و پا گیر استفاده کنی؟ اصلا کی گفته که آدم مث ساختمون سی طبقه است؟ گاهی تمثیل ها مفیدن برای این که باعث می شن آدم مفاهیم رو راحت تر درک کنه اما گاهی ما صرفا با تمثیل هامون حال می کنیم و تلاش می کنیم به توجیه کردنِ واقعیت با مدل های ذهنی مون ادامه بدیم.
امروز داشتم فکر می کردم که گاهی می شه با تمثیل های لذت بخش، شرایطِ ناخوب رو راحت تر از سر گذروند... مثلا به جای این که تصور کنی باید با بیل و کلنلگ بیفتی به جون طبقه ی اول ساختمونت، می تونی تصور کنی که داری زندگی ات رو علف کشی می کنی و علف های هرز رو دونه دونه و کامل (بدون این که نصف ریشه شون توی خاک باقی بمونه) از توی باغچه می کشی بیرون و گل ها کم کم نفس می کشن... یادم باشه اینو به رفیقم بگم!*
------------------------------------------------
* من در بچگی در علف کشی استادی بودم برای خودم... البته یک بار بابام مسوولیت علف کشی یه قسمتی از باغچه رو داد به من و منم با اعتماد به نفس کامل بنفشه ها رو کشیدم بیرون!
Labels: افکار پراکنده
10/11/2009
به نظر من نباید به شهروندان اجازه داد تصمیم بگیرند قاتل عزیزشان بماند یا برود. این که کسی حق داشته باشد بگوید "طناب دار رو بندازین گردنش تا بعد تصمیم بگیرم" انسانی نیست... من با مجازات اعدام اکیدا و شدیدا مخالفم و با این وجود با تبصره ی "رضایت ولی دم" بیشتر مخالفم. این امید دادنِ واهی که نمی کشیمت، بعد می کشیمت... این بردن پای چوبه دار و پس آوردن، انسانی نیست... قانون نباید چنین سوراخ بزرگی داشته باشه. اگه قاتل باید اعدام بشه، این که بعضی ها اعدام بشن، بعضی ها اعدام نشن و بعضی ها رو جون به سر کنن تا اعدام کنن شلختگیِ قانونیِ وحشتناکیه.
به اون پسربچه چی گذشته توی این مدت؟ من نمی گم خانواده مقتول باید رضایت می دادن... می گم اصلا این که آدم ها سر مرگ و زندگی کسی قدرت تصمیم گیری داشته باشن بی رحمانه است. جون هیچ انسانی نباید بازیچه دست کس دیگه ای باشه. هیچ انسانی نباید چنین قدرتی توی دستش باشه. هیچ انسانی... *
و با وجودی که این حرف به نظرم این قدر بدیهی و روشن و منطقی می آد، چرا واقعیت این قدر بی منطق و تیره و بدویه؟
-----------------------------------------------------------------------------------
* من همیشه از مطلق فکر کردن و نظر دادن، گریزانم. وقتی نوشتم "هیچ انسانی" کلی بهش خیره شدم و بعدش به این نتیجه رسیدم که این یکی از معدود چیزهاییه که من به طور مطلق بهش اعتقاد دارم...
Labels: افکار پراکنده
10/09/2009
10/08/2009
داستان کتاب در انگلیسِ یک سال بعد از جنگ جهانی دوم اتفاق می افته. یک خانوم نویسنده، جولیت، به طور اتفاقی یک نامه از جزیره گرنسی دریافت می کنه در مورد یکی از کتاباش... طی یک سری نامه نگاری بین جولیت و سکنه ی جزیره، کلی داستان جالب از دوران اشغال گرنسی بیرون می آد که جولیت تصمیم می گیره بر مبناش یک کتاب بنویسه.
ظاهرا در دوران اشغال گرنسی توسط آلمان ها، کلی مقررات سفت و سختی بر اهالی جزیره که عمدتا کشاورز بودن، حاکم بوده. از جمله این که سربازهای آلمانی حساب و کتاب دقیق همه گاو و گوسفند و خوک های مردم رو داشته ان. چند تا از کشاورزها موفق می شن که طی یک شب جنازه یک خوک مرده رو به جای یک خوکِ دیگه هم جا بزنن و بعدش با خوکِ زنده ی اضافی شون یواشکی یک مهمونی مفصل بگیرن. بعد از مهمونی، سربازها چند نفر از مهمون ها رو در راه برگشت موقع حکومت نظامی دستگیر می کنن. یکی از مهمون ها خلاقیت به خرج می ده و می گه که همه شون از یک جلسه ادبی می آن و حساب زمان از دستشون در رفته بوده و البته همه آلمانی ها دعوتن که توی جلسه هاشون شرکت کنن. آلمان ها هم که می خواستن نشون بدن که از فرهنگ و ادبیات حمایت می کنن، آزادشون می کنن. صبح روز بعد، یک سری کشاورز کم سواد و دور از کتاب به خودشون می افتن که چه جوری یک گروه ادبی ای که مثلا مدت هاست از شروعش می گذره رو راه بندازن...
یکی از عناصر اصلی کتاب، وجودِ مخاطب های سراپاگوشیه که این نامه ها براشون نوشته می شن. مثلا رفقای خیلی خیلی نزدیکِ جولیت، که نویسنده بتونه به راحتی جزییاتِ روابط عاشقانه ی بین جولیت و یکی از کشاورزها رو توضیح بده. اینم به نظرم یکی از نقطه ضعف های کتابه... فرم کتاب اون قدر دست و پاگیر می شه که نویسنده مجبوره مدام فرضیه اضافه کنه...
با این همه من از خوندنش خیلی لذت بردم. کتابش جون می ده برای وقتی که آدم می خواد ذهنش رو توی یک چیزی غرق کنه. ( حیف که هری پاتر تموم شد! واقعا مخدر خوبی بود...) خوندنِ نامه ها هم منو یاد نامه هایی انداخت که با دوستای خودم می نوشتیم.
9/17/2009
توی این جلسه ی گروه کتاب خوانی در مورد کتاب The book thief و The unconsoled حرف زدیم. کتاب اولی رو هنوز دارم می خونم و راستش با وجودی که قراره خیلی موش و بچه گانه و سرشار از سادگی و معصومیت و این حرفا باشه، خیلی داره منو نمی گیره! من مدت هاست که حوصله ام از فضاهای نازنازی و اینا سر می ره... روزگارِ مونیخ جنگ جهانی دوم و فقر و روایت داستان از زبان مرگ (که برخلاف تصور دنیا رو پر از رنگ و شاعرانه می بینه) و دنیای بچه گانه ی لیزل (یک دختر بچه ی کتاب دزد و سرتق و فقیر که هزارتا فاجعه از سر گذرونده) در یکی از محله های فقیر نشینِ مونیخ، به نظرم به قصدِ درآوردنِ "آخی" و اشک و آهِ خواننده سرهم شده...
البته ناگفته نماند که این کتاب برای گروه سنی نوجوانان نوشته شده (شاید من در طی سال های نوجوانی آخی گفتن هامو صرف کتاب های دیگه ای کرده ام و دیگه به این راحتی آخی ام نمی آد).
در مورد کتاب دوم اما هرچی بگم کم گفتم!
در یک کلام عاشقش شدم... هرچقدر بیشتر پیش رفت بیشتر احساس کردم که عاشقش شدم! کتاب دیگه ی نویسنده، The remains of the day، با ترجمه زیبای نجف دریابندری به اسم "بازمانده ی روز" برگرندونده شده. این یکی کتاب هم ظاهرا با عنوان تسلی ناپذیر به فارسی برگردونده شده (گرچه من فکر می کنم اسم تسلی نیافته یا تسکین نیافته مناسب تر باشه براش).
The unconsoled در یک فضای وهم آلود و کافکایی در رویاهای موسیقی دانی به اسم رایدر می گذره. راید وارد یک شهر کوچیک جایی در اروپای مرکزی شده و قراره یک کنسرت خیلی مهم اجرا کنه. هرچی کتاب بیشتر جلو می ره رایدر، که خواننده گمان می بره فراموشی داره، با آدم های غریبه ای برخورد می کنه که کاملا می شناسنش و اونم به تدریج آدم ها رو به یاد می آره: زنش، پسری که احتمالا بچه اش باشه، همکلاسی های قدیم... آدم ها رایدر رو با خواسته هاشون به این ور و اون ور می کشونن و اون مدام از کنسرتش غافل می شه. شهر هم گول زننده است: درِ یک کافه ی بیرون شهر به هتل رایدر باز می شه و وسط خیابونی توی مرکز شهر دیوار کشیده ان و باعث می شه رایدر مدت ها توی این هزار تو گم بشه. مثل هر رویای دیگه ای، رایدر گفت و گوی آدم ها از پشت دیوارها رو برای ما روایت می کنه و گاهی گریز می زنه به خاطرات کودکی ای که همون لحظه توی مغز یکی از همراهانش در جریانه...
تم اصلی کتاب هم، شاید مشابه کافکا، عدم توانایی آدم ها در ارتباط برقرار کردنه و فضایی که این این ارتباط رو ناممکن می کنه. کتاب با وجودی که خیلی روون و شیواست، خیلی طولانیه و لبریزه از کلمه های جی آر ای پسند!
9/08/2009
- آزاد شدنِ خرمشهر توی فهرستِ انگولک کننده های احساسات ملی من بود اما رتبه ی بالایی نداشت. مثلا در حدِ ایران ای سرای امید شجریان مو بر تن من راست نمی کرد. اما حالا با تر و تمیز شدنِ چهره ی خیلی از مفاهیم، من برای دوستِ بریده از ایرانم داستانِ مقاومت محمد جهان آرا و شان نزول "ممد نبودی ببینی" رو تعریف می کنم و بغضم می گیره...
- وقتی از زبانِ دهه ی شستی های به-زعمِ-تا-پیش-از-اینِ-خودم-صرفا-سوسول می شنوم که "بسیجی واقعی همت بود و باکری"، می رم سراغ زندگی نامه شون که ببینم کی بودن و چی کار کرده ان...
عجیبمان می شود!
9/02/2009
کلمات بی معنی ان...
تلاش می کنم تصور کنم که بتونم عمق فاجعه رو لمس کنم و حساسیت ام رو نسبت به خبرهای بدتر از بد از دست ندم... حتا ده ثانیه اش هم خارج از تحمل انسانیه: شیشه نوشابه ای که سراغت اومده و قراره دوباره و دوباره سراغت بیاد و دیوارهای دخمه ای که خفه ات می کنن و مغزی که دیوانه شده و بازیچه ی بازی های بازجویی که به همه ابعاد وجودت تجاوز کرده: حس و فکر و تن و احساس...
زندگی روزمره من با همه مزخرفاتِ دلچسبش جریان داره و من از انسان بودنِ خودم شرمنده ام.
Labels: افکار پراکنده
8/16/2009
زندگی جریان داره و نگرانی های من برای این روزهای مملکت هم.
اتاقم رو مرتب می کنم: کل دکوراسیون زار و زندگی رو عوض می کنم. مچ بند سبزم، که قراره توی چشم جهانیان بکنمش که ا.ن. خر است، رو می پیچونم دور قوطی کرمِ سفیدم. پنجره های اتاقم رو باز می ذارم و فکر می کنم که تاثیر حال و هوای دم بهاره که باعث شده خونه تکونی بکنم. هنوز بارون نیومده.
زندگی جریان داره و قبل از این که فکرشو بکنی اگوست هم رفته...
چراغ ها رو خاموش کرده ام. یادم رفته شمع بیارم با خودم. تلاش می کنم به این واقعیت فکر نکنم که بعضی پروژه ها باعث می شن بقیه ی پروژه های سابقا-نشدنی، اجرایی بشن. تلاش می کنم بیشتر توی وان فرو برم: نفسم رو می دم بیرون که بیشتر برم توی آب. به موانع ذهنی ام فکر می کنم. هنوز یکشنبه ی بهاری نیومده.
زندگی جریان داره و من مدام فراموش می کنم که چقدر ورزش منو نشئه می کنه.
از ورزش اومده ام و برانچِ مبسوطِ اسپانیولی تهیه شده توسطِ آشپزِ ترکی و سرو شده در آکلند رو خورده ام. در یک حمله ی بسیجی وارِ شیش ساعته ورقه های تمرین رو صحیح می کنم. به این مشکوک می شم که چی باعث شده شنبه ای که تمام روزهای هفته منتظر آمدنشم رو به خرکاری بگذرونم... هنوز لحظه ی خودکاوی و تهوع و نیاز به وانِ آب داغ نیومده.
زندگی در مقابل چشم های نزدیک بین من و قابِ کوچیکِ عینک جدیدم جریان داره.


