6/11/2009
5/27/2009
ایرانی های مقیم نیوزیلند می تونن در شهرهای آکلند (Western Spring Garden Hall) و ولینگتون (سفارت ایران) از ساعت نه صبح تا هفت بعد از ظهر رای بدن. تا جایی که من می دونم و دوستان گفته ان، با گذرنامه و بدون شناسنامه هم می شه رای داد. من که شخصا برای اطمینان گذرنامه و شناس نامه و کارت ملی ام رو با خودم می برم!
توی پرانتز(
من رای می دم به دلایل زیر:
1- وضعیت و سرنوشت ایران برای من مهمه.
2- خانواده و دوستان من ایران زندگی می کنن.
3- وجهه جهانی ایران در زندگی شخصی من موثره.
4- رای ندادن و قهر کردن یعنی استفاده نکردن از سهمی که از تاثیر گذاری به ما داده اند.
) پرانتز بسته
توی پرانتز(
من رای می دم به دلایل زیر:
1- وضعیت و سرنوشت ایران برای من مهمه.
2- خانواده و دوستان من ایران زندگی می کنن.
3- وجهه جهانی ایران در زندگی شخصی من موثره.
4- رای ندادن و قهر کردن یعنی استفاده نکردن از سهمی که از تاثیر گذاری به ما داده اند.
) پرانتز بسته
5/18/2009
انسون این هفته رفته کنفرانس و از من خواسته که شیش ساعت براش برم سر دوتا از کلاس هاش. قراره توی هر کلاس یک ساعت اول رو در مورد هرچی عشقم می کشه (ترجیحا تزم) حرف بزنم و دوساعت بعدی رو مساله حل کنم. کلاس اول لجستیکه و کلاس دوم فرایندهای زنجیره تامین... من پیش خودم یه ذره فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که دوست دارم در مورد الگوریتم ژنتیک حرف بزنم و تلاش کردم که یه جوری با بدبختی به لجستیک و زنجیره تامین ربطش بدم (یه جوری ربطشون دادم که خودم هم نفهمیدم!).
ارایه ام رو این جوری شروع کردم: زمانی که من دانشجوی کارشناسی بودم، برای پروژه ی کارآموزی ام الگوریتم ژنتیک یاد گرفتم*... این هم زمان شد با بیرون آمدنِ اولین فیلم ماتریس و هم زمان شد با دوباره خوندنِ کتاب دنیای شگفت انگیز نو**. اون فضا باعث شد که من برای چندین وقت حس کنم که دنیا یک فیلم علمی تخیلیه و فوق العاده به هیجان آمده بودم... وقتی انسون ازم خواست که براتون در مورد تزم حرف بزنم دیدم دوست دارم به جاش در مورد چیزی حرف بزنم که چند سال پیش باعث شد عاشق رشته ام بشم.
* سلام احمد نیک مهر!
** این جا ازشون پرسیدم چند نفر کتابش رو خونده ان و فقط خودم دستم رو بردم بالا... جوون هم جوون های قدیم.
ارایه ام رو این جوری شروع کردم: زمانی که من دانشجوی کارشناسی بودم، برای پروژه ی کارآموزی ام الگوریتم ژنتیک یاد گرفتم*... این هم زمان شد با بیرون آمدنِ اولین فیلم ماتریس و هم زمان شد با دوباره خوندنِ کتاب دنیای شگفت انگیز نو**. اون فضا باعث شد که من برای چندین وقت حس کنم که دنیا یک فیلم علمی تخیلیه و فوق العاده به هیجان آمده بودم... وقتی انسون ازم خواست که براتون در مورد تزم حرف بزنم دیدم دوست دارم به جاش در مورد چیزی حرف بزنم که چند سال پیش باعث شد عاشق رشته ام بشم.
* سلام احمد نیک مهر!
** این جا ازشون پرسیدم چند نفر کتابش رو خونده ان و فقط خودم دستم رو بردم بالا... جوون هم جوون های قدیم.
5/08/2009
امروز توی راه دانشگاه یهو عمیقا دوزاریم افتاد که فروغ آسمونش به آویختن پرده ای ازش گرفته می شده. عجیب بود که با وجودی که همیشه تصویر این شعر رو به وضوح مجسم می کردم، هیچ وقت فکر نکرده بودم به عمق فاجعه اش. به خودم که آمدم دیدم هی دارم توی ذهنم تکرار می کنم که: "یعنی واقعا نمی تونسته پرده رو کنار بزنه؟ یعنی واقعا نمی تونسته؟".
4/27/2009
Arranged marriage
یک روز دل انگیز پاییزی در یک جمع دخترونه برانچ می خوردیم و از در و دیوار حرف می زدیم. دو تا از دخترهای جمع بزرگ شده ی نیوزیلند بودند و از ایرانِ امروز تصویری نداشتند. یه جایی وسط صحبت و بدون هیچ گونه مقدمه، از ما پرسیدن که هنوز هم توی ایران arranged marriage (ازدواج اجباری؟) رسمه یا نه؟
چیزی توی این سوال بود که منو در اون لحظه اذیت کرد اما نفهمیدم چی...
دوست داشتم جوابی بدم توی این ردیف که: درسته توی خیلی از جاها کاملا رسمه اما خیلی دخترهای مدرنی هم هستند که...
مساله ی من با این سوال و با این دیدگاه به جامعه این بود که این دوست ما، انگشت گذاشته بود روی موضوع جنجال برانگیز و "غرب پسندانه ای" که نتیجه ی یک سری ساختارهای جامعه است که به سختی می شه تغییرش داد، و می خواست به یک شنیدنِ آره یا نه اعلام کنه که چقدر متاسفه یا چقدر خوشحاله... من دوست داشتم توضیح بدم که توی فضایی که رابطه و دوستی و سکس و زندگی قبل از ازدواج معنا و مفهوم نداره، ازدواجِ "غیراجباری" راه کارِ موثری نیست. کلا غیر اجباری بودن، که لازمه اش زندگی قبل از ازدواج و سعی و خطا و تجربه است، با ساختارِ جامعه سنتی در تضاده.
دوست داشتم انگشت اتهام از روی چیزِ مبهمی به نام ایرانِ ضد زن بیاد روی چیزی دقیق تر و قابل بررسی تری مث ساختارها و روابطِ غلط جامعه.
این جا بود که فکر کردم چقدر کار کسایی مث مرجان ساتراپی یا فیروزه جزایری، که از روزگارِ دخترانِ امروزیِ ایران برای مخاطب های غیرفارسی زبان روایت می کنن و تصویر های واقع گرایانه تری رو نشون می دن، قابل تقدیره.
یک روز دل انگیز پاییزی در یک جمع دخترونه برانچ می خوردیم و از در و دیوار حرف می زدیم. دو تا از دخترهای جمع بزرگ شده ی نیوزیلند بودند و از ایرانِ امروز تصویری نداشتند. یه جایی وسط صحبت و بدون هیچ گونه مقدمه، از ما پرسیدن که هنوز هم توی ایران arranged marriage (ازدواج اجباری؟) رسمه یا نه؟
چیزی توی این سوال بود که منو در اون لحظه اذیت کرد اما نفهمیدم چی...
دوست داشتم جوابی بدم توی این ردیف که: درسته توی خیلی از جاها کاملا رسمه اما خیلی دخترهای مدرنی هم هستند که...
مساله ی من با این سوال و با این دیدگاه به جامعه این بود که این دوست ما، انگشت گذاشته بود روی موضوع جنجال برانگیز و "غرب پسندانه ای" که نتیجه ی یک سری ساختارهای جامعه است که به سختی می شه تغییرش داد، و می خواست به یک شنیدنِ آره یا نه اعلام کنه که چقدر متاسفه یا چقدر خوشحاله... من دوست داشتم توضیح بدم که توی فضایی که رابطه و دوستی و سکس و زندگی قبل از ازدواج معنا و مفهوم نداره، ازدواجِ "غیراجباری" راه کارِ موثری نیست. کلا غیر اجباری بودن، که لازمه اش زندگی قبل از ازدواج و سعی و خطا و تجربه است، با ساختارِ جامعه سنتی در تضاده.
دوست داشتم انگشت اتهام از روی چیزِ مبهمی به نام ایرانِ ضد زن بیاد روی چیزی دقیق تر و قابل بررسی تری مث ساختارها و روابطِ غلط جامعه.
این جا بود که فکر کردم چقدر کار کسایی مث مرجان ساتراپی یا فیروزه جزایری، که از روزگارِ دخترانِ امروزیِ ایران برای مخاطب های غیرفارسی زبان روایت می کنن و تصویر های واقع گرایانه تری رو نشون می دن، قابل تقدیره.
Labels: افکار پراکنده, ایران
4/20/2009
هواپیمای ملخیِ نونزده نفره با خلبانِ خوش تیپِ خانوم، از توی ابرهای آکلند رفت بالا و بیست و پنج دقیقه بعد دوباره فرو رفت توی ابرها و توی یه شهرِ کوچولو به اسم فانگارِی فرود آمد. هفت ساعت کلاس، با احتسابِ ناهار و قهوه و دعای مائوریِ اول و آخر کلاس و تاخیرِ شاگردا که به "وقتِ مائوری" سرو کله اشون پیدا شد، خیلی خیلی دلچسب تر و باحال تر از اونی پیش رفت که انتظارشو داشتم. لباسِ رسمی ای که کلی باهاش برای جماعت "فشن شو" رفته بودم، زیادی رسمی از آب در اومد که احتمالا تا آخرِ کلاس به جین و کفش ورزشی استحاله اش می کنم... یه جورِ خطی و کم شیبی که خیلی توی ذوق نزنه!
ماچ و بوس و Hongi و خنده و بخور بخور و آواز: به جامعه ی مائوری خوش آمدید...
عکس از این جا.
4/05/2009
پاییزانه
یک- ننوشتنم شاید هم از اینه که با وبلاگم غریبه شده ام، احساسِ مالکیت نسبت بهش ندارم. این احساسِ دوری فقط مربوط به وبلاگ خودم نمی شه، فیس بوک و ریدر و وبلاگ های بقیه رو هم خیلی کم می خونم تازگی ها. از خوندنِ اخبار هم فقط به تیترشون قناعت می کنم... بیشتر دوست دارم توی سایت های عکاسی/طراحی بچرخم و عکس نگاه کنم.
دو- بیشتر از اون که به خوندن و نوشتن احتیاج داشته باشم، به حرف زدن و راه رفتن زیر آفتاب و مزخرف گفتن و خندیدن احتیاج دارم. خریدنِ دستبند و گردن بندهای پرمهره (که با خرید هر کدوم، به دستبند رویایی خودم نزدیک تر و نزدیک تر می شم: مهره های فیروزه ای با شکل های مختلف و بی ربط و ریز).
سه- همیشه وقتی تابستون تموم می شه من مشتاقِ پاییز می شم، خزعبلاتِ رومانتیک و برگ های خش خش کننده اش رو کاری ندارم: آفتابِ بی رمقِ و طلایی اش رو می گم و شال گردن های رنگی و سرمای تر و تازه و (این آخریش خیلی خرخونانه است می دونم) تصور کردنِ خودم در حال درس خوندن/کار کردن زیر آفتاب عصر...
چهار- چای خوردن در پاییز رو هم خیلی دوست دارم... بیشتر از این که چای خوردن اش رو دوست داشته باشم، گرفتنِ لیوان چای توی دستم و فروکردنِ دماغم توی بخار چای رو دوست دارم.
یک- ننوشتنم شاید هم از اینه که با وبلاگم غریبه شده ام، احساسِ مالکیت نسبت بهش ندارم. این احساسِ دوری فقط مربوط به وبلاگ خودم نمی شه، فیس بوک و ریدر و وبلاگ های بقیه رو هم خیلی کم می خونم تازگی ها. از خوندنِ اخبار هم فقط به تیترشون قناعت می کنم... بیشتر دوست دارم توی سایت های عکاسی/طراحی بچرخم و عکس نگاه کنم.
دو- بیشتر از اون که به خوندن و نوشتن احتیاج داشته باشم، به حرف زدن و راه رفتن زیر آفتاب و مزخرف گفتن و خندیدن احتیاج دارم. خریدنِ دستبند و گردن بندهای پرمهره (که با خرید هر کدوم، به دستبند رویایی خودم نزدیک تر و نزدیک تر می شم: مهره های فیروزه ای با شکل های مختلف و بی ربط و ریز).
سه- همیشه وقتی تابستون تموم می شه من مشتاقِ پاییز می شم، خزعبلاتِ رومانتیک و برگ های خش خش کننده اش رو کاری ندارم: آفتابِ بی رمقِ و طلایی اش رو می گم و شال گردن های رنگی و سرمای تر و تازه و (این آخریش خیلی خرخونانه است می دونم) تصور کردنِ خودم در حال درس خوندن/کار کردن زیر آفتاب عصر...
چهار- چای خوردن در پاییز رو هم خیلی دوست دارم... بیشتر از این که چای خوردن اش رو دوست داشته باشم، گرفتنِ لیوان چای توی دستم و فروکردنِ دماغم توی بخار چای رو دوست دارم.
3/18/2009
کوتاه نوشته هایی در مورد رفتنِ خاتمی:
بهترین، منطقی ترین و آگاه ترین رییس جمهوری که رییس جمهور نشد.
لیچارهایی که مادرمان به ما آموخت
بهترین، منطقی ترین و آگاه ترین رییس جمهوری که رییس جمهور نشد.
لیچارهایی که مادرمان به ما آموخت
3/16/2009
هوای این روزهای آکلند، هوای آفتابِ کج و آبِ درخشانِ اقیانوسه،
هوای شالِ آبیِ آسمانی با بلوزِ آستین بلندِ فیروزه ای،
هوای بیشتر چسبیدنِ قهوه ها و بیشتر به هم ریختنِ موها.
هوای شالِ آبیِ آسمانی با بلوزِ آستین بلندِ فیروزه ای،
هوای بیشتر چسبیدنِ قهوه ها و بیشتر به هم ریختنِ موها.
3/08/2009
1- کاریِ خوش بو، مخلوطی از گوشتِ فرداعلای نیوزیلندی و بادمجون و کدو حلوایی و گوجه فرنگی و سس کاری، برای خودش روی گاز غل غل می کنه. من برای خوردنِ کاری هیجان زده تر و هیجان زده تر می شم...
زمان می گذره،
روزگار هم،
عمر هم.
2- برای تس و ارن از قوانینِ طلاق در ایران می گم و از این که باید شوهرت به اندازه کافی روشن فکر(خودم از گفتنِ کلمه انتکتوال متعجب می شم... من روشن فکری رو با این تعریفم تنزل داده ام یا روشن فکری برای نسل ما خودش این قدر تنزل کرده؟) و فمنیست باشه که بهت موقع عقد حق طلاق بده... که شاید، تحت یه سری شرایط خاص، شما دو تا از نظر قانون کمی مساوی تر به حساب بیاین...
حالت تهوع می گیرم.
3- چهارشنبه سوری نزدیکه. بعد از گفتنِ داستانِ طلاق برای تس و ارن حوصله ندارم داستانِ چهارشنبه سوری رو هم براشون بگم... انگار همه ی انرژیِ ایران شناسوندنم تحلیل رفته باشه. بهشون قول داده ام که رقص ایرونی رو بهشون نشون بدم. شاید کمی برقصم و دنیا زیباتر بشه.
4- راستی هشت مارس مبارکِ همه ی زنان و مردانِ برابری خواه!
زمان می گذره،
روزگار هم،
عمر هم.
2- برای تس و ارن از قوانینِ طلاق در ایران می گم و از این که باید شوهرت به اندازه کافی روشن فکر(خودم از گفتنِ کلمه انتکتوال متعجب می شم... من روشن فکری رو با این تعریفم تنزل داده ام یا روشن فکری برای نسل ما خودش این قدر تنزل کرده؟) و فمنیست باشه که بهت موقع عقد حق طلاق بده... که شاید، تحت یه سری شرایط خاص، شما دو تا از نظر قانون کمی مساوی تر به حساب بیاین...
حالت تهوع می گیرم.
3- چهارشنبه سوری نزدیکه. بعد از گفتنِ داستانِ طلاق برای تس و ارن حوصله ندارم داستانِ چهارشنبه سوری رو هم براشون بگم... انگار همه ی انرژیِ ایران شناسوندنم تحلیل رفته باشه. بهشون قول داده ام که رقص ایرونی رو بهشون نشون بدم. شاید کمی برقصم و دنیا زیباتر بشه.
4- راستی هشت مارس مبارکِ همه ی زنان و مردانِ برابری خواه!
اشتراک در:
پیامها (Atom)


