‏نمایش پست‌ها با برچسب غرغرانه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب غرغرانه. نمایش همه پست‌ها

۱۲/۲۹/۱۳۸۸

سال نوی پاییزانه

1- بهترین کاری که می شه در این شرایطِ غیربهاری کرد اینه که کفشِ نوی دویدن گرفت و برای مسابقه های دوی آینده برنامه ریزی کرد... این جوری هم احساسِ نو شدن می کنم و هم این حال و هوای عید نداشتن رو راحت تر زیر سیبیلی* در می کنم. کفش ام رو از یک مغازه ی باحالی گرفتم که کلی روشِ دویدن آدم رو بررسی می کنن و بعدش بهت کفش پیشنهاد می کنن. کلی هیجان زده ام که توی مسابقه ی ده کیلومتری هفته دیگه کفش ام رو بپوشم!


2- هفت سین ندارم ولی حتما فال حافظ می گیرم.

3- خیلی خوبه که سال نو آخر هفته است... سه سال پیش که وسطِ کلاس سال تحویل شد خیلی لوس بود. (گرچه این شیش و نیم صبح بودنش یه مقادیری با روحیه ی تنبلانه من اصطکاک پیدا خواهد کرد...)


* صحبت از سیبیل شد: البته که مراسم بند اندازونِ قبل از سال نو رو از قلم نمی ندازیم...

۱۲/۱۸/۱۳۸۷

1- کاریِ خوش بو، مخلوطی از گوشتِ فرداعلای نیوزیلندی و بادمجون و کدو حلوایی و گوجه فرنگی و سس کاری، برای خودش روی گاز غل غل می کنه. من برای خوردنِ کاری هیجان زده تر و هیجان زده تر می شم...
زمان می گذره،
روزگار هم،
عمر هم.

2- برای تس و ارن از قوانینِ طلاق در ایران می گم و از این که باید شوهرت به اندازه کافی روشن فکر(خودم از گفتنِ کلمه انتکتوال متعجب می شم... من روشن فکری رو با این تعریفم تنزل داده ام یا روشن فکری برای نسل ما خودش این قدر تنزل کرده؟) و فمنیست باشه که بهت موقع عقد حق طلاق بده... که شاید، تحت یه سری شرایط خاص، شما دو تا از نظر قانون کمی مساوی تر به حساب بیاین...
حالت تهوع می گیرم.

3- چهارشنبه سوری نزدیکه. بعد از گفتنِ داستانِ طلاق برای تس و ارن حوصله ندارم داستانِ چهارشنبه سوری رو هم براشون بگم... انگار همه ی انرژیِ ایران شناسوندنم تحلیل رفته باشه. بهشون قول داده ام که رقص ایرونی رو بهشون نشون بدم. شاید کمی برقصم و دنیا زیباتر بشه.

4- راستی هشت مارس مبارکِ همه ی زنان و مردانِ برابری خواه!

۱۲/۰۲/۱۳۸۷

نوشتن از تابستانی که می رود و بارانی که می بارد طبعِ شاعرانه می خواهد و یک من احساساتِ رومانتیک...
نوشتن از انتخابات و خاتمی غلبه بر احساسِ داده-نداری می خواهد...
لیست های خرید و کارها و برنامه ها و روزمرگی ها به هیچ جای خودم نیست که بخواهد به جای کسی که می خواند باشد...
فیلم های دیده و ندیده را گفته اند و خوانده ام و خوانده اید...
آمارِ پست های منتشر نشده ی من شوکه آور است...

تابستان لعنتی نباید این قدر زود تمام شود.

۱۱/۲۹/۱۳۸۷

وبلاگِ مجید اسلامی هم حسرتِ سینما رفتن های تهران را به دل آدم می اندازد و هم خواندنِ هفت...
حیفِ هفت (برای همه) و حیفِ سینماهای تهران (برای من)...

۱۱/۲۶/۱۳۸۷

بیست و نه ساله شدم.
چندین ساله که به این نتیجه رسیدم که از روز تولدم به هیچ وجه خوشم نمی آد... منظورم این نیست که اگه چهار روز جلوتر (یعنی مثلا مصادف با سالگرد پیروزی شکوهمند) به دنیا اومده بودم بیشتر خوشم می آمد. کلا از بند و بساطی به نام تولد و علم کردنِ کیک و احساسِ شادمانی کردن بابتِ شق القمرِ به دنیا آمدن، خوشم نمی آد.
البته شاید فلسفه ی نویزی به نامِ کیک تولد (بگیر اصلا شادمانی برای تولد) این باشه که بره روی افکاری که هر دو دقیقه یک بار با لحنی طلب کارانه و شوکه شده و وحشت زده تکرار می کنن: یعنی من واقعا بیست و نه سالم شد؟ یعنی من یه سال دیگه سی سالم می شه؟ یعنی ... یعنی...



۱۰/۲۴/۱۳۸۷


و بعد ظرفِ کمتر از بیست و چهار ساعت، تو دوباره می شی دوست پسرِ اینترنتیِ من...و تابستان هنوز ادامه همان تابستان است*...


* فروغِ دست کاری شده

۸/۱۶/۱۳۸۷

Go Obama

مقاله هه رو فرستادم رفت و بعدش با خیال راحت نشستم به نگاه کردنِ مردمِ خوشحالِ آمریکایی و سخنرانیِ اوباما. حسودیم شد!! سوم دبیرستان بودیم که برای اولین بار احساسِ شورِ جمعی و امید به آینده رو درک کردیم*... (در این جای داستان باید "زمستان است" اخوان رو یک نفس خوند... یک نفس و بی هیجان، اون جوری که فروغ شعر دکلمه می کنه)