‏نمایش پست‌ها با برچسب نوستالژی ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نوستالژی ها. نمایش همه پست‌ها

۲/۲۳/۱۳۸۹

They flutter behind you your possible pasts*

کلاسی رو که این کوارتر حل تمرینشم، قراره کوارتر چهارم درس بدم. برای همین هم توی بخش اول کلاس، که استاد تئوری ماجرا رو می گه، سر کلاس می شینم و به درس گوش می دم و بخش دوم، که کلاس شبیه کارگاه می شه و دانشجوها مساله حل می کنن، توی کلاس راه می رم و به سوال ها جواب می دم.


همیشه وقتی درس به تئوری احتمالات و آزمون فرض و از این جور چیزا می رسه به جای گوش دادن به درس، یاد کلاسای دکتر محلوجیِ نازنین می افتم و... یادِ خودم که تا شب امتحان نمی شد به این نتیجه نمی رسیدم که: اوه پس منظور این بوده! چه جالب! گاهی فکر می کنم اگه لیسانس ام رو جایی غیر از ایران گرفته بودم انسانِ باسوادتر اما خجول تر و منزوی تر و کم خردتری از آب در می آمدم یا نه... قسمت اعظم وقت من دورانِ لیسانس صرف معاشرت با رفقام و کتاب و شعر خوندن و نوشتن و کوه رفتن می شد و درس هم چیزی بود اون گوشه موشه ها که شب های امتحان به این نتیجه می رسیدم که "چه جالب!"... به این چیزها که فکر می کنم یاد شریف توی بهار و ول چرخیدن توی دانشگاه می افتم...

دلم برای دانشگاه و برای دخترِ نابخردی که درس نمی خوند و ول می چرخید تنگ شده!


* PinkFloyd

۱/۲۵/۱۳۸۹

نوستالژی معکوس؟

دلم برای اتفاق های نیفتاده ی زندگی تنگ شده:


برای شیرچای خوردن روی مبل های خونه ی جدید مشهدمون (سه ساله که قدیمی شده دیگه ظاهرا) و غیبت کردنِ بی وقفه...
برای دویدن کنار دریا با بچه ی نداشته ی شیطونم...
برای عصرهای برگشتن از کار و گوش دادن به گیتار بابک...



۱۱/۰۲/۱۳۸۸

علی کوچولو، دیگه کوچیک نیست


از صبح تا الان دلخورم... دلخور از تموم شدنِ کارِ علی کوچولوی نه قهرمان و نه خیلی ترسو و نه خیلی پرحرفِ بچگی هام توی یک گور جعلی...


۱۰/۲۹/۱۳۸۸

من گاو نیستم، ناخودآگاهم زیادی نگران منه

یکی از سیستم های دفاعی من، بلوکه کردنِ هرگونه نوستالژیه... تنها مواقعی که ناخودآگاهم سرِ شیلنگ رو شل می کنه و من کمی نوستالژی انگیخته می شم، وقت هاییه که ناخودآگاهِ عزیزم قانع شده که به زودی قراره عاملِ نوستالژی برانگیز از بین بره. مثلا روزگاری که تهران زندگی می کردم، تا دو سه روز قبل از سفر به مشهد و تا قبل از این که بلیت سفر دستم نبود، هیچ تصویری و هیچ علامتی از خونه مون توی مغزم نمی اومد. این عادتِ عجیب (که فکر کنم اطرافیانم به نامهربانانه هم بتونن تعبیرش کنن بعضا) برای خودم خیلی مفید بوده: دل کندن از فضاها همیشه برام راحت بوده و سه سال و نیم دوری از بابک رو بدون تلفات جانی تا به این جا دووم آورده ام.

ولی هر از گاهی یادم می آد که آدم های زندگی ام دلیلی نداره که ناخودآگاهِ غیرتی و مادرانه ی منو درک کنن... این جوری می شه که احساساتِ دوستانه ام رگه های عذاب وجدان به خودش می گیره. بدتر از اون حس می کنم که هر گونه حرکتی به سمت آدم هام کاملا تصنعی و از-دل-نجوشیده خواهد بود چون زیادی آگاهانه است (ولی این ممکنه فقط تصور خودم باشه)... خدا پدر طراحان فیس بوک رو بیامرزه که می تونی هر از گاهی یک "جیگرت رو بخورم" به کسی بگی، جوری که نه صدای ناخودآگاهِ همیشه در صحنه ام دربیاد و نه صدای وجدانِ بی کارم.

۱۰/۲۵/۱۳۸۸

زمینِ تنیسِ اون ور خیابونه و مسابقاتِ سالیانه ی تنیس به راه... توی راهروهای دانشکده می تونی مسابقه ها رو از بالا نگاه کنی. هر از گاهی صدای تشویق جمعیت می آد. صداش رو دوست دارم... منو می بره به بچگی و استادیوم تختیِ پشت خونه و پنجره های کتابخونه مون که رو به استادیوم باز می شدن... و صدای جماعت که از هر گاهی نعره می زد که: مشکیه ته!