۴/۲۶/۱۳۸۱


لبت شکر به مستان داد و چشمت مي به مخموران
منم کز غايت حرمان نه با آنم نه با اينم

اين يکي از حس هاي عجيب غريبي بود که من چند وقت پيش داشتم... کاملا مطمئن بودم که قدرت درک اون چه که از «عالم بالا » به آدم مي رسه رو ندارم.
حس مي کردم که اگه يه بار خود خدا هم از اين جا رد بشه ، همه ميتونن به راحتي مست کنن اما من هيچ چي نخواهم فهميد...

حس ميکنم که اين يه حلقه تشديد شونده است:
توکل-اشراق-کسب فيض
من نه به حس و هنر توکل مجهزم نه به اشراق...
هيچ وقت به لزوم تقويت اين چيزا توي وجودم فکر نکرده بودم. حالا در لحظاتي که سرشارم و حس ميکنم که بايد به يه جايي شکرگذار باشم، ميبينم که نه ميتونم حرف بزنم و نه ميتونم شنيده بشم.

هیچ نظری موجود نیست: