۵/۰۵/۱۳۸۱

hرفتم پيش بچه هامون كه براي المپياد دانبشجويي اومده بودن مشهد...
اردوي ورزشي هم عجب مي چسبه ها!! من تا حالا اردوي اين جوري نرفته ام (مدل هاي ديگه همه يه دور امتحان شده!) خيلي توش جنب و جوش و فعاليت بود و حس مشتركي كه همه داشتن كه همه مي خواستن كه همه تيم هاي دانشگاه مقام بيارن كاملا مشهود بود.
هيجان جواني و انرژي!!!

******************************************************************
كتاب اگر شبي از شبهاي زمستان مسافري نوشته ايتالو كالوينو رو دست گرفتم اما فقط دست گرفتم. يه كم خوندنش سخته. هي وسط هر جمله نويسنده به عنوان ناظر آگاه مياد وسط و حرف ميزنه.
دوست ندارم نويسنده هي پيداش بشه و به فكر خواننده جهت بده.
سبك ادبياتش همچين يه ذره به من نچسبيد.

******************************************************************
حس ميكنم كه دارم به يه موجود دو شخصيتي تبديل مي شم... يه چيزايي از خودم ميبينم كه اصلا انتظار ندارم. روحم قانقاريا گرفته و بايد از ته ببرنش وگرنه همه اش سياه ميشه.

هیچ نظری موجود نیست: