داشتم به قابليت عظيم جذبه عشق فكر ميكردم. به اين كه عشق آن چنان سرمست مي كنه آدمو كه هيچ چيز ديگه اي نمي تونه جاشو بگيره و داشتم به لحظاتي فكر ميكردم كه سرشار بودم و همه وجودم از اين كيفيت ميدرخشيد.
داشتم به احتمال وجود جايگزين فكر ميكردم. به اين كه چرا بايد چنين حال و هواي پرشور و نابي حتما وابسته به يه آدم ديگه باشه و چرا نبايد بشه بدون نياز به فرد ديگه اون حال و هوا رو تجربه كرد...
ياد حرفاي مجتبي افتادم. مجتبي با اين عقيده زندگي مي كنه كه براي ارتباط با خدا زنده است و دليل زندگيش عشق به خداست. از عاشقيت (به قول آدماي توي سوته دلان) با خدا هم ميشه اون طور لبريز شد؟
امروز به اين فكر كردم و حس كردم كه من نميتونم از اين رابطه حسي از جنس اون يكي رابطه در بيارم. با كمال حق به جانبيت(فارسي را پاس بداريم) فكر ميكنم كه رابطه نوع اول خيلي مست كننده تر و كارساز تره ... حداقل ميشه اين طور گفت كه نوع اول لازمه هر نوع ديگه است. و حتا يه جورايي حس ميكنم كه براش جانشين هم وجود نداره...
مجتبي مطمئني كه داري همه چي رو ميبيني...؟
نه حالا از اين حرفا گذشته خودمونيم خدا عمرا بتونه يه دستي رانندگي كنه!!!
۵/۱۵/۱۳۸۱
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر