يكي از دام هاي بدي كه توي ذهن من وجود داره و ممكنه كه متوجه اش نشم، اعتقاد به تمثيل هاست...مثلا در مورد يه مشكل يه نفر ميآد و ميگه بايد به اين زخم كهنه نيشتر بزني و همه چي رو بريزي بيرون تا خوب بشه و منم چون خيلي از تمثيلش حال مي كنم مث بزغاله ها مي گم به به و چه چه و فكر مي كنم كه دارم كار درست رو انجام ميدم.
يادمه يكي از دوستام در گير و دار تموم كردن يه رابطه خيلي قوي و خيلي پرپتانسيل بود. استدلالي كه ميكرد اين بود كه ميخواد عين اون دايره هه توي در جست وجوي قطاع گمشده، قطاع هاي گمشده خودشو خودش پيدا كنه و براي اين كار بايد تعلقاتش رو ببره .
تا وقتي كه يه دوست ديگه ام بهش گفت كه اون يه روش ديدن دنياس و شايد يه نفر ديگه يه تعريف ديگه ارايه بده كه تو بيشتر حال كني، به خطرناك بودن بعضي از نتيجه گيري هام پي نبردم...
۵/۱۴/۱۳۸۱
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر