۵/۲۳/۱۳۸۱


راستشو بگم؟ هي تصويره كه مي آد توي ذهنم و رهام نمي كنه. فكر اين كه تو الان يه جايي در شعاع چهار پنج كيلو متري من هستي ذهنم رو بد مشغول كرده. دلم برات تنگ نشده ... براي تو نه ... براي خودم وقتي از تو سرشار مي شدم. مي ترسم از اين كه ببينمت و حسرت بخورم. ميترسم ببينمت و حسودي كنم. ميترسم ببينمت و تلاش كنم كه مث يه رفيق غريبه فقط با اراجيف بي معني و خنده دار بمبارونت كنم و بعد هم خدافظ...
"مانده است جايي كه ديگر هيچ چيز هيچ وقت جاي آن را پر نخواهد كرد."
ميترسم ببينمت و دوباره اون چيزايي رو كه نمي خوام حس كنم، حس كنم...

هیچ نظری موجود نیست: