۶/۰۲/۱۳۸۱

رشته هاي نقره اي عصبانيت از دستام بالا مي ره و خودشو آروم آروم تا گلوم مي رسونه و صدام رو ازم مي گيره...
خفه مي شم...
يه كاغذ برميدارم و يه قلم. مي نويسم...و چرخ مي خورم توي ذهن خودم و خودم و خودم...
چرا بيرون نمي آم از اين حلقه؟
دور خودم روي زمين يه حلقه كشيدم و به چله نشستم. صداي شجريان داره روي ديوارهام مي لغزه: سي پاره منم ترك چله كن
بر مي گردم: شما؟!!
شروع مي كنم به نوشتن. مي گه مگه زبون نداريم كه حرف بزنيم؟ اين لال بازيا چيه؟
همايون و شجريان توي حرف هم مي دون: سي پاره منم، صد پاره منم...
اخلاقياتم رو يه جايي همين جاها گذاشته بودم...نديديش؟
محكم تر به خودم فشارش مي دم. هر چي محكم تر فشارش مي دم، جريان هاي ناپيدايي كه ازم دورش مي كنن رو سريع تر به كار ميندازم.
كتاب مي خونم. مي رم زير آب و غرق مي شم...يادتونه اون صحنه فيلم سفيد...اون جايي كه تا از زير آب در مي اومد موسيقي به سرش هجوم مي آورد؟
مي گيم به سلامتي...مي گم سارا واقعا مستم!!...مي گه چطوري؟ ...شب چله است...فال حافظ رسوام مي كنه...به روي خودم نمي آرم...مستم ...
آواز مي خونم...
قدم مي زنم...
مي خندم...
دل مي شكنم...
دلم مي شكنه...
گل گلدون من مي خونيم. پر مي شم دوباره. روي پام بند نيستم. مي گم سارا اين از اون تصاويري بود كه ديگه خيلي كم پيش مي آد ببينيش...
نوارو دوباره از اول مي ذارم: نشد اين عاشق سرگشته صبور نشد اين مرغك پر بسته رها
اتوبوس از ايستگام رد مي شه و ده و نيم شب مي رسم خونه عمه. اگه ممكنه فكر كنه چه دختر بدي ام...اون وقت ...اصلا برام مهم نيست. عوضش ميدوني چند بار اين آهنگ رو گوش دادم؟ ۳۴ بار!!!
نذر كردم گر از اين غم به در آيم روزي تا در ميكده شادان و غزل خوان بروم
براي خودم نامه مي نويسم. بهش مي گم: مانده تا برف زمين آب شود. مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر وارونه چتر. مانده تا سفره ما پر شود از صحبت سمبوسه و عيد.
مي گه فرق ما اينه كه من ايده آل گرام اما تو نه.
يه جوري حس يه نگاه رو با خودم اين ور اون ور مي برم. خداست يا تويي كه مي خوام نگام كني؟
مقايسه مي كنم و دلم بهم مي خوره. چه دستاي كوچيكي. گفتم نه و فكر دستاش تا چند روز نذاشت هيچي از گلوم پايين بره.
از گلوم مي آد بالا و به چشمام مي رسه و يه قطره اشك مي شه و مي آد بيرون. بايد برم.
ساعت از نه گذشته...يهو يادم مي آد كه اين تصوير رو يه روز دوري خواسته بودم. يه تصويري كه نوشتمش و حالا امشب جلوي چشمم مي آد...خواستمش...و گرفتمش. حالا كم يا زيادش رو بي خيال...شايد بايد بيشتر مي نوشتمش. شايد بايد از روزاي خوبي كه هنوز توي راهن بيشتر مي نوشتم.
قلم رو ور ميدارم. خودش شروع مي كنه: سلام دوستم...رشته هاي عصبانيت همه وجودم و به خودش مي پيچه. كاغذ رو پاره مي كنم. شجريان رو از توي ضبط در مي آرم. مي رم سينما رو خودمو زير سياهي سالن فراموش مي كنم...

چله نشين مي شم.




هیچ نظری موجود نیست: