۷/۱۷/۱۳۸۱

از تو اي دوست نگسلم پيوند
گر به تيغم برند بند از بند
جان فداي تو چون تويي جانان
دل فداي تو چون تويي دلبند
و ...تا اون جا که به دلبر ترسا مي گه:
ره به وحدت نيافتن تا کي؟
ننگ تثليث بر يکي تا چند؟
و پير ترسا هم جواب مي ده که :
از سه آينه شاهد ازلي
پرتو از روي تابناک افکند
سه نگردد ابريشم ار او را
پرنيان خواني و حرير و پرند
ما در اين گفتگو که از يک سو
شد ز ناقوس اين ترنه بلند
که يکي هست و هيچ نيست جز او
وحده لا اله الا هو

اگه تمام اين شعر دستتون رسيد بخونينش. خيلي قشنگ و مطنطنه.
چنين گفت لولوي اديب پشت شيشه ها

هیچ نظری موجود نیست: