ما شبی دست بر آریم و دعایی بکنیم
غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم
دل بیمار شد از دست رفیقان مددی
تا طبیبش به سر آریم و دوایی بکنیم
چقدر به حافظ حسودیم میشه. کلام توی دستش مث موم نرمه. مولوی که دیگه بدتر. سر کلاساش با شعر درس می داده... بعضی وقتا به عینه حس می کنی که کلامت قاصره و می پیچه به دست و پات و همه چی با هم قاطی پاطی می شه...
بعضی وقتا شنیدن یه بیت شعر موزون و مقفی زنده ام می کنه:
در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخن گوی تو ام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جان فرسا
زائر ظلمت گیسوی تو ام...
یه مفتعلن مفتعلن فاعلن هایی در وجود من هست که همیشه دارن خودشونو می زنن به در و دیوار که بیرون بیان!!!
امان از این زبان الکن!!!
۷/۲۱/۱۳۸۱
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر