۷/۲۲/۱۳۸۱

اين مطلب رو توي وبلاگ زنانه ها پيدا کردم. اگه به شاملو علاقه دارين بخونينش!!

یک بیت از یک شعر از شاملو است که من سالهاست میخوانم ، اما دقیقا مفهوم آن را نمیگیرم. کسی میتواند کمک کند؟
" من اما در زنان چیزی نمی یابم ـ گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان خاموش ـ
من اما در دل کهسار رویاهای خود ، جز انعکاس سرد آهنگ صبور این علف های بیابانی که می رویند و میپوسند و می خشکند و می ریزند ، با چیزی ندارم گوش."
از شعر کیفر ، مجموعه باغ آئینه
و اينم يکي از جواب هايي که شبح به اين سوال داده بود و انصافا که گل کاشته!!!
منظور از »چيزی نيافتن» از آن نوع چيزهايی است که مردان دنبالشان در زنان می‌گردند. در ابيات بالاتر می‌گويد:
در اين زنجيريان هستند مردانی که مردار رنان را دوست می دارند.
حالا می گوييد: من اما در زنان چيزی نمی‌يابم.
و اما خاموشی:
در مصراع بالا می‌گوييد:
در اين زنجيريان هستند مردانی که در رويای‌شان هر شب زنی در وحشت مرگ از جگر بر می‌کشد فرياد.
و او می گويد:
گر آن هم‌زاد را روزی نيابم ناگهان خاموش
خلاصه اين که می گويد من کاری به مردار زنان و هم‌آغوشی و فريادهای مازوخيستی هم‌آغوشی ندارم به زن به‌عنوان يک هم‌زاد نگاه می‌کنم و کشف و شهودم در او بعد از آن فريادها و مردار است.
در مورد علف ها بيابانی هم که مشخص است مردم را می گويد و چه تعبير زيبايی از توده‌ی مردم.

هیچ نظری موجود نیست: