رفته بودم مسافرت... خوب بود. رفتيم و پسر عمه و دختر عمه مربوطه رو دست به دست داديم و اومديم. بعضي صحنه هاي کوتاهي که گاهي وقتا مي ديدم خيلي جالب بود. دست هاي پر ترديدي که براي بار اول مي خواستن به هم برسن. مي رسيدن و نمي رسيدن... مي رسيدن و ديگه ول نمي کردن!!!
همه آدماي عاشق کوچولو قيافه گيج و گمشون ديدنيه. من عين مادربزرگا رفته بودم توي بحرشون و از ديدن مست و ملنگ بازيشون خنده ام مي گرفت... همه اون شب کارم تعقيب سرانگشتايي بود که دنبال هم ميگشتن. سرانگشتاي مضطربي که وقتي از هم دور بودن بي قرار بودن (درست عين وقتي که يه لواشک ترش رو مي خواي بخوري اما قبلش بايد جواب سوال يه نفرو بدي و خوردن لواشک ترش همه وجودت رو منتظر نگه ميداره...اينم يه تشبيه رمانتيک...احتمالا بوسيدن رو هم به خوردن کباب ترکي تشبيه خواهم کرد!!!)
۸/۰۴/۱۳۸۱
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر