نمي دونم چي شد که توي کوچه هاي اردکان ياد ويکتور خارا افتادم. وقتي برگشتم يه مجموعه شعر کوچيکشو از يگانه گرفتم...
اين روزا وقتي از حال و هواهاي انقلابي مي شنوم فقط خسته مي شم . وقتي داستان استاديوم شيلي رو براي بار چندم خوندم به جاي اين که از شور و هيجان و آرمان پر بشم. خسته شدم. فقط همين...
حال و هواي دوم خرداد و عزم هاي راسخش خيلي وقته که ديگه بر دل کوچيک ما نمي گذره.... يا دلم خراب شده و ديگه کار نمي کنه يا اين که...

۸/۰۴/۱۳۸۱
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر