هر از گاهي يه بيت از حافظ مي خوند و مي پرسيد اگه گفتي که اين چه ايهامي توشه؟ منم مسلما اون چيزي که اون توي ذهنش بود رو نمي گفتم. ظاهرا حس کرده بود که من ادعام مي شه. و وقتي هم که منو بمبارون ميکرد خيلي ضايع بود اگه مي گفتم که من فقط ادعاي «با حافظ حال کردنم» مي شه. جان ما دست از سرمون وردار.
يه چند تا چيزي در مورد ثلاثه غساله گفت که بابامون از اون سر اتاق چشم و ابرو اومد که داره چرت و پرت مي گه... داشتم به اين فکر مي کردم که هميشه بايد بابامون اون سر اتاق چشم و ابرو بياد تا من يادم باشه که براي باور کردن هر چيزي يه ذره جاي تامل هم بذارم....
حالا باور کردن داستان ثلاثه غساله اون قدر توي زندگي قضيه مهمي نيست!! براي از اون مهم تراشه که مي ترسم.
خلاصه اينو گفتم که يادتون باشه اگه فردا پس فردا هوس کردين بدون کتاب و جزوه و کرامت ادعاي پيغمبري چيزي بکنين اول بياين سراغ خودم تا آن لاين مريدتون بشم...
امان از اين لولوي کوچولو !!!
۸/۰۴/۱۳۸۱
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر