از اين كه توي اين سن داره مي ره كلاس زبان هم خيلي خوشحاله و هم يه كم ترسيده. داره برام ميگه كه هم كلاسي هاش اغلب دخترهاي جووني ان كه خيلي جدي درس مي خونن و خيلي مودب و مرتبند. داشتم بهش مي گفتم كه يه چيزي كه مشكل ايجاد مي كنه دخترهاي تين- ايجري هستند كه زير بار احترام كلاس و اين حرفا نمي رن و خيلي بد برخورد مي كنن.
بهم مي گه توي كلاسشون فقط يه نفر هست كه ين جوريه و اصلا دختر خوبي نيست. براي اين كه نشون بده تا چه حد دختر بديه توي پرانتز اضافه مي كنه: اهل دوست پسر و اين حرفاست. اما بقيه ي كلاس دختراي خوبي ان.
همه ي همت و تلاشم رو به كار مي گيرم كه به اين فاصله ي فرهنگي و فكري هجوم نيارم.
به اين فكر مي كنم كه چقدر ازش دورم و چقدر سخته بخوام درونا به اين شهود برسونمش كه اون چيزي كه توي ذهنش تابوه، براي من و آدماي زندگيم يك جز مهم واساسي و بديهي و قشنگ زندگيه.
حس مي كنم كه تاختن به اين شكاف ها از يه جايي به بعد سخت و طاقت فرسا مي شه.
تازه از اين حرفا گذشته از اين كه خيلي راحت يه آدمو كه به اين خصوصيت متبركه مي شوره و مي ذاره كنار، وحشتم مي گيره. حس مي كنم كه خيلي مسخره است كه آدم در طول يه روز معمولي از زندگيش مدام با جريانات شماتت كننده و انكار كننده برخورد كنه و به بي خيال بودنش ادامه بده. ماها تحت چه شرايط پر ضد و نقيضي بزرگ شديم ها!
۸/۲۴/۱۳۸۲
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر