بابام اومد و براش آشپزي جانانه كردم. از حس اين كه بابام بياد و براي آشپزي كنم خوشم مي آد. از حس اين كه مامانم هم بياد و براش... خب البته روي اين قضيه مي شه تصميم گرفت. غذاي مامان دوز يه چيز ديگه است!!
توي راه داشتم شماره ي اين ماه مجله ي هفت رو مي خوندم. به شدت توصيه مي كنم كه بخونينش. دست مايههاي اصليش هنر و ادبياته. خوراك!! اين لينكي كه بهش دادهام آپديت نشده و تا شمارهي 3 اش بيشتر نداره. نميدونم بعد از اون شماره چه بلايي سر سايت مجله اومده. اين شماره(شماره 6) يه مقاله داره به اسم آلبر كامو- شوهر ايدهآل نوشتهي سوزان سونتاگ و يه گفت و گوي جمعي در مورد تئاتر بهرام بيضايي و يه داستان كوتاه به اسم ميم كه خوشم اومد.
يه تيكههايي از اول مقالهي كامو رو مينويسم. از دسته بندي مقاله خوشم اومد. حس كردم كه اين دسته بندي رو درك ميكنم.
"نويسندگان يا شوهرند يا معشوق. بعضي نويسنده ها خصلت هاي ناب شوهرهارا از خود بروز مي دهند: قابل اطمينان بودن، قابل درك بودن، دست و دلبازي و برازندگي. نويسندگان ديگري نيز هستند كه آدم خصوصيات عشاق را در آنها مي بيند، خصوصيات احساسي، نه محسنات اخلاقي. ميگويند زنان به ازاي هيجان و سرشار شدن از احساسات پرشور، برخي خصوصيات- دمدمي مزاجي، خودخواهي، غيرقابل اعتماد بودن و خشونت - را در وجود معشوق تحمل ميكنند اما هرگز اين خصوصيات را براي شوهر نميپسندند.به همين ترتيب، خوانندگان نيز غيرقابل درك بودن، وسواس، حقايق دردناك، دورغها دستو زبان بد را تحمل ميكنند اگر در عوض نويسنده به آنها اجازه دهد كه از احساسات بي همتا و هيجانات پرمخاطره اذت ببرند. و درست مثل زندگي، در هنر هم وجود هر دو لازم است. مايه تاسف است كه آدم مجبور شود ميان آنها يكي را انتخاب كند.
باز در هنر هم مثل زندگي، عشاق مقام دوم را دارند. در دوره هاي درخشان ادبيات، تعداد شوهران بيش از عشاق بوده است : البته در تمام دوره هاي درخشان ادبيات به جز ما. انحراف نماد ادبيات مدرن است."...
و الي آخر. و يه كم قلم فرسايي در مورد اين كه در ادبيات امروز حركت به اين سمته كه همه در جهت معشوقوار رفتار كردن حركت كنن. (توي ذهنم مشخصا كتاب سلاخ خانهي شماره 5 ميآد)و بعد كامو رو مقايسه ميكنه كه اين چنين است و آن چنان است.
راستش اين رفتارهاي جسورانه و تاختن در ادبيات رو به خصايل معشوق مذكرتعبير كردن، يه كم خورد توي ذوق قسمت فمينيستي وجودم اما از يه طرف ديگه از نو بودن زاويهي ديدش حال كردم.
۹/۱۹/۱۳۸۲
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر