۹/۱۷/۱۳۸۲

ترس ترس ترس ترس
اون سرشار بودن و پرانرژي بودن رو اون قدر دوست داشته‌ان كه يه جورايي باورم شده كه لولو يعني فقط همون. يعني فقط بالا پايين بپره و شاد باشه و بقيه رو سرمست كنه. حالا هر وقت كه مي‌خندم نگران اينم كه اين يكي خنده‌ام چقدر دووم مي‌آره و خنده‌ام وامي‌ره. وقتايي كه سرشار و هيجان‌زده نيستم به جاي اينكه به خود بدبختم اجازه بدم هر جوري مي‌خواد باشه، نگران طولاني شدنش مي‌شم. نگران دوست داشته نشدن اين تيكه‌هاي وجودم كه توي ذوق همه مي‌خوره.
از ضعيف بودن اون قدر ترسيده‌ام كه حس مي‌كنم گاهي وقتا از ترس، به قوي بودن تظاهر كرده‌ام. و حالا به سان الاغي درگل. نه مي‌تونم با خيال راحت از خودم ضعف نشون بدم و بگم كه اين ضعيف بودن رو به خودم مي‌بخشم و نه مي‌تونم قوي باشم و اين حس مسخره بهم دست نده كه دارم به چيزي به جز خودم تظاهر مي‌كنم.

احمقانه ترين مشغوليت اينه كه آدم به حس‌هاي خودش گير بده.
خاك بر سر احمقانه‌ات كنن لوله!!!

هیچ نظری موجود نیست: