محمود (محمودِ سابقا كوچولو!) داشت از خاطرات بمش برامون ميگفت و چيزايي كه ديده بود و كارايي كه كرده بود و آرزوهايي كه داشت براي اين كه بتونه يه چادر گير بياره كه كلي آدمِ سرمازده و بيجا رو توش جا بده... برامون يه تيكه از يادداشتهاي اون روزاشو خوند و يه تيكه شعر از يه دختري كه توي يه خونهي خراب شده گير آورده بود.
در مورد ابعاد فاجعه و ضعف مديريت و كم همتي مسوولان امر حرف و حديث اون قدر زياده كه دست و دلم به نوشتن اون چيزايي كه شنيدم نميره.
همهي نگرانيهاي تكراريم از اين كه سرِ اين همه آدم كه زندگيشون به باد رفته سر جاشونن. كابوس فاجعه هم توي لحظهها براي خودش جريان داره. كاش منم رفته بودم بم تا اين همه حس نميكردم كه سرِجاي گرم و نرمم نشستهام و از دور آخ و اوخ راه انداختهام.
ياد اون داستان چخوف ميافتم: يه بچهي پولدار انشايي درمورد فقر نوشته بود كه اين جوري بود: دلم براي مردم فقير ميسوزد چون معلمهاي سرخانهشان هم فقيرند. حتا رانندههاي درشكهشان هم فقيرند...
حالم از اين بهم ميخوره كه بگم دلم براي زلزله زدهها....
۱۰/۱۳/۱۳۸۲
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر