شايد تاثير حرف آزاده بود كه در مورد "عشق شرقي "فكر كردم. در مورد اين كه همهي ماها يه جورايي درگيرش بوديم و بعد ازش رها شديم. عشق شرقي با همهي خصوصياتش: معشوقي كه مهم نيست كي باشه فقط بايد دست نيافتني باشه و بشه در هجرانش پخته شد و بعضا سوخت!!! جفا و وفا و ناز و نياز و از اين حرفا...
فكر ميكنم كه يه زمانهايي در يه مقاطعي نياز به همچين ايدهآل دست نيافتنياي به شدت وجود داره... بعد از يه مدت به اين نتيجه ميرسيم كه معشوق شرقي به درد زندگيِ بيشتر غربي ما نميخوره و ايدهآل گرايي و هجران طلبي و بت ساختن از معشوق رو ميذاريم كنار. فقط گاهي وقتا هست كه خماريهاي شرقي بازي توي وجود آدم بوق ميزنه!!! اسمش چيه؟ تمايل به خودآزاري؟ اسم شسته رفته ترش ميشه ايدهآل خواهي!!!
شايد تاثير اين بود كه نوشتههاي لولوي 19 ساله رو ديدم. هم از اين كه اين قدر كوچولو و خيالباف بود خندهام گرفت و هم از تصور اين كه لولوي 30 ساله بخواد لولوي حالا رو مسخره كنه غصهام شد! خلاصه اين كه كلي رفتم توي بحر ايدههاي سابقم و كلي به خودم خنديدم.
شايد بايد اين زمان طي ميشده كه به ناكارايي اين مدل دوست داشتن پي ببرم وگرنه توي رابطهاي دست و پا ميزدم كه توي هر لحظهاش حسرت اون عشق شرقي، بوق كه چه عرض كنم!، آژير ميكشيد.
نتيجهي كلام اين كه از خودم خيلي خيلي تشكر ميكنم.
۱۰/۲۴/۱۳۸۲
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر