حرف زدن از اون-چيزي- كه –گذشته مث اينه كه بخواي وجودت رو تيكه تيكه بالا بياري. يه قسمت درونت در برابر اين كه از گذشتهها شكوه كني مقاومت ميكنه. نبايد زندگي گذشتهات رو بكوبي و خودت رو سرزنش كني. يه قسمت ديگهات با اين فكر كلنجار ميره كه پس چه جوري بايد نشون داد كه اگه اون روندهاي قديمي و شرايط قديمي بر تو بگذرن، موثر واقع نخواهند شد؟ چيزي به اسم غرور محكم واميسته و ميگه كه هيچ دليلي وجود نداره كه هيچ وقت بخواي براي هيچ كسي هيچ چيزي رو توجيه كني. چيزي به اسم منطقِ شخصي داره خودشو به در و ديوار ميكوبه كه يادش بياد چرا و به چه دليل يه كارايي رو انجام دادهاي. فرايند noise ساز بيرحمي مدام پالسهاي ضربهايِ تو-هميشه-توي- قانع-كردن- آدمها – مشكل- داري ميفرسته توي كلهات. چيزي به اسم interface تو -كه احتمالا به خاطر كشمكش شديد اين همه نيرو در هم پيچيده و مستاصل و از ريخت افتاده شده- تلاش ميكنه كه لبخند بزنه و حرفي بزنه كه قابل قبول باشه: سيستمي كه زمان برش گذشته رو نميشه با دو جمله يا دو ايراد يا دو توضيح مدل كرد.
يه روزي سيستم ديناميكي رابطههاي قبليم رو مينويسم. (يه چيزيه در حد پروژهي فوق دكترا كه يه تيم روانشناسي و يه تيم رياضي لازم داره براي كد كردن وروديهاش) اون وقت سيستم رو با هم run ميكنيم و من بهت نشون ميدم كه چرا رفتم جلو، چرا ترديد كردم، چرا كشيدم عقب و چرا اگه دوباره اون تيم كذايي دوباره وروديها رو به وجود من وارد كنه، نتيجهي مشابه دريافت نميكنه... من سازمان يادگيرندهام عزيزدلم.
۶/۱۴/۱۳۸۴
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر