۵/۰۹/۱۳۸۵

نيمه‌ي پرِ مزخرف ليوان
يهو سفارت كانادا يه كاغذ گذاشته اون بالا كه از 9 مرداد 85 تقاضاي ويزاي دانشجويي براي ترم سپتامبر پذيرفته نمي‌شود. به همين راحتي... بدون هيچ پيش اخطار قبلي.
آب سرده كه روي ما خالي مي‌كنن.
منتظريم كه اسم صدا كردن‌ها تموم بشه و بريم چونه بزنيم: بابا جان كلاس‌هاي ما تا 11 سپتامبر شروع نمي‌شه... ثبت نام تا 30 سپتامبر... جواب منفيه... به همين راحتي...
معلومه كه مي‌شه انداخت ژانويه... بعله! ولي ارزش وقت و انرژي و روحيه‌ي ما كجاست؟
دوست دوران دبيرستانمه. بابك زيرلبي مي‌گه I know this guy و قبل از اين كه بتونيم فرار كنيم، پيدامون مي‌كنه. مي‌گه كه شركتش همين بغله و مي‌پرسه كه شما اقدام كردين ( دوستان مودب ببخشيد اما اين فعل "اقدام كردن" به من حس "استعمال كردن" مي‌ده) عصبانيم و مي‌پيچونمش. بين استيصال از وضعيت خودم و خوشحالي از ويزاي بابك معلق مونده‌ام!!!

ليلا بهم زنگ مي‌زنه و در مورد نيمه‌ي پر ليوان حرف مي‌زنيم. و اعتراف مي‌كنيم كه چقدر حالمون داره از اين "نيمه‌ي پر ليوان" بهم مي‌خوره.
اگه نگم "حتما مصلحتي تو كار بوده و حتما چيز بهتري در راهه"، چي بگم؟

ضميمه: ديروز يه سري دانشجو كلي سروصدا راه انداختن و اينا هم لطف كردن و امروز هم مدارك رو قبول مي كردن. مدارك رو تحويل داديم. جوابش زودتر از اين حرفا مياد. تو مايه هاي فردا پس فردا....

هیچ نظری موجود نیست: