ميشد اين دو ساعت رو توي خونه سريالهاي تكراري ديد.
ميشد رفت پيادهروي و تصادفا از جلوي بسكين اند رابينز سردرآورد !!!
ميشد لاكقرمز پررنگ رو پاككرد و به جاش قرمز كم رنگ زد و دوباره پاكش كرد و قرمز پررنگ زد.
اما به جاش رفتيم رسيتال پيانو. روي بالكن نشسته بوديم و يه لحظههايي من حس ميكردم كه دارم پرواز ميكنم و ميام پايين. Werner Bartschi عين نقاشيهاي نوح نبي بود. سرتاپا سفيد، موهاي بلند يكدست سفيد.عاشق قطعههاي شوپني شدم كه زد و يهو يه قطعهي آشنا... يه قطعهي خيلي خيلي آشنا: Raindrop... چيزي كه بخواد عيشم رو تكميل كنه.
يه قطعهي مدرن اجرا كرد به اسم In sadness and pomp. من چندان سر در نياوردم اما احساس كلياي كه داشتم اين بود كه قشنگ بود!!
ده قطعه هم از Mussorogsky زد. ظاهرا آهنگساز بعد از ديدن نقاشيهاي يه نمايشگاه نقاشي اين قطعهها رو نوشته. اونا هم فوق العاده بودن.
دوتا قطعهي خارج از برنامهاي كه زد هم عالي بودن اما من اسمشونو نميدونم!!
كل اجرا خيلي خيلي دلنشين و محشر بود.
۷/۰۲/۱۳۸۵
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر