اين What a wonderful world لوئي آرمسترانگ رو كه هزار باره گوش ميدم، براي بار هزارم حس ميكنم كه زندگي زيبا و در جريانه.
ناخودآگاه توي مغزم جاري ميشه : ... بر پشت سمندي گويي نوزين كه قرارش نيست و فاصله تجربهاي بيهوده است... ذهنم رو منحرف ميكنم. الكي "سمندي نوزين" رو تصور ميكنم تا زهر كلام بگذره. دوباره آويزون What a wonderful world ميشم.
مجتبي داره سهشنبه ميره. پرستو اين جوري جمعبندي ميكنه كه شهريور ماه مزخرفيه و هميشه اين طوريه. دوباره replay ميزنم.
كشك و بادمجون و لازانيا درست ميكنم. با يه سالاد سيبزمينياي كه مشتاقم مهمونا زياد نخورن كه براي روزاي بعدمون بمونه و حالشو ببريم. خوش گذشت. پونزده نفر توي خونهمون (كه هنوزم نميفهمم چه جوري جا شدن)، سروصداشون و حرفاي سبك و رنگي از اين ور و اون ور، يعني نيازي به هيچ شعر و آهنگي ندارم.
هميشه تعجب كردهام از اين كه اين همه جسم و جان در هم تنيدهان. از اين كه سر زمان معلوم، محكومي به آزرده شدن از احمقانهترين چيزا (مث بازنشدن شيشهي آبليمو يا خالي بودن mailboxات) متعجب ميشم. بايد صبر كني كه اين چند روز بگذره. بايد اون قدر What a wonderful world گوش بدي كه بالا بياري.
گفت: خوشحالم، اين نشون ميده كه تو كرگدن نيستي.
قبل از خواب ياد اين شعر احمقانه ميافتم كه از سارا شنيده بودم: روي درخت خونهمون يه كرگدن نشسته، غصه نخور كرگدن تو هم يه روز ميپري.


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر