اين جور كه بر مي آد من خيلي بي كارم. هر روز تقريبا هزار و شونصد بار همه وبلاگ هاي آشنا رو چك مي كنم اما دريغ از يه نوشته...هي!!
******************************************************************
ديشب باغ يكي از دوستان سابق بابام مهمون بوديم. آقاهه يه آدم تنها بود كه بعد از N سال عمر مفيد (حالا مفيد يا نامفيدشو خودش مي دونه) و بعد از زندگي كردن با N تا آدم مختلف مث چي تنها بود. دردناكي زندگيش چيزي نبود كه به چشم نياد. اين كه براي اين كه از تنها ناهار خوردن فرار كني، كارگرت رو صدا كني تا باهات هم غذا بشه و ديگه هيچ هم صحبت ديگه اي براي خود خودت نداشته باشي ...
ترس و عدم امنيتي كه توي اون سيستم بهم فشار آورد خيلي زياد بود. حس كردم كه چقدر همه در معرض همچين چيزي هستن....
يا من خيلي لوسم كه اين قدر از اين قضيه تكون خوردم يا اين كه واقعا تكون دهنده بود.
******************************************************************
در ضمن امروز خبر دار شدم كه پسر همسايه مون رفته مسافرت...اينو داداشش كه اونم پتانشيل اينو داره كه پسر همسايه به حساب بياد گفت...حالا بايد صبر كرد... من احتمالا از بي فيلمي خفه مي شم !!!
۵/۰۳/۱۳۸۱
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر