۵/۰۶/۱۳۸۱

چنينم هست ياد از پير دانا فراموشم نشد هرگز همانا
که روزي رهرويي در سرزميني به لطفش گفت رندي رهنشيني
که اي سالک چه در انبانه داري بيا دامي بنه گر دانه داري
جوابش داد گفتا دام دارم ولي سيمرغ مي بايد شکارم
بگفتا چون به دست آري نشانش که از ما بينشان است آشيانش
چو آن سرو روان شد کارواني زشاخ سرو مي کن سارباني
مده جام مي و پاي گل از دست ولي غافل مباش از دهر سرمست

هیچ نظری موجود نیست: