******************************************************************
پشت دوتا فنجان قهوه بزرگ نشسته بوديم.
ازش پرسيدم تا حالا عاشق شدي؟
جا خورد. بهم گفت نه به هيچ وجه.
پرسيدم چرا؟
گفت چون با اصول اخلاقيش جور نيست.
مي خواستم بگم آدم عاشق نشده مفت نمي ارزه اما جلوي زبونم رو گرفتم.
پرسيد شما چطور؟
خنديدم و با افتخار اعلام کردم: هزار بار!!
اخم کرد و گفت براي يک دختر زشته که با اين وقاحت از اين حرفا بزنه.
گفت اگه ببينه که مزيت هاي ديگه اي دارم اون وقت شايد منو ببخشه.
پرسيد باهاش رابطه فيزيکي داشته ام.
وارفتم . گفتم اين قدر مهمه؟ ترجيح ميدادم ازم بپرسي هنوزم دوسش داري يا نه.
پرسيد هنوزم دوسش داري؟
گفتم معلومه اگه نه که اسمش عشق نمي شه.
گفت من اگه بدونم که رابطه فيزيکي نبوده ممکنه ببخشمت.
هيچي نگفتم.
گفت حالا از اين حرفا گذشته، آشپزي بلدي؟
گفتم نه.
گفت اين از عشق هم نابخشودني تره. چون قلب خونه آشپزخونه است.
گفتم چرا برات مهمه که بدوني که رابطه داشتم يا نه...برات مهم نيست بدوني مي توني قلب منو به دست بياري؟
گفت چرا ولي اگه حس کنم تو يه کاري کردي که من نکردم اون وقت ... حس مي کنم که عقب موندم.
روش نشد بگه حسوديم ميشه.
قهوه ام رو تا ته هورت کشيدم .
تنها کاري که در اون لحظه دلم مي خواست انجام بدم اين بود که انگشت شستم رو به نشانه ي بي ادبانه اي رو به هوا دراز کنم. فقط ترسم از غير بهداشتي شدن فضا بود....
اما شما که منو مي شناسين. بيشتر از اين حرفا به احساساتم بها ميدم که نديده بگيرمشون.
تا خونه دويدم و خنديدم و گريه کردم.
******************************************************************
۵/۰۶/۱۳۸۱
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر