۵/۱۰/۱۳۸۱

از وقتي كه فهميدم هيچي از موسيقي سنتي حاليم نمي شه و خودم هم خيلي جاها نمي فهمم كه دارم فالش مي خونم،واقعا ديگه حتا توي خونه هم كه صدام رو هميشه به سرم مينداختم ديگه جيك نمي زنم...
يعني يه اعتماد به نفسي من دارم ماشالله كه كافيه يه ذره فوتش كني تا اوخ بشه...
البته خوب وقتي خارج مي خونم جتما مي خونم ديگه ...چه با اعتماد به نفس چه بدونش!!

سارا كجايي كه از دست اين استدلالاي من كفرت در بياد..

يه زماني من در مقابل خيلي از چيزا هيچ موضعي نمي گرفتم و احساسم اين بود كه اون چيزي كه در واقعيت وجود داره كاري به نظر من و شما نداره و واقعيت هاي دنيا سواي تجزيه تحليلي كه ما ازشون مي كنيم به بودن ادامه ميدن ...
اون وقت اظهار نظر در مورد خيلي از چيزا رو بيجهت مي دونستم...
هنوزم همون مايه ها رو دارم...اما خيلي كمتر اما بازم نياز به وجود يه موجودي مث سارا دارم كه با استدلال هاي تندش يه كم از نرمي و بيحالي من كم كنه...

هیچ نظری موجود نیست: