*****************************************************************
دلم هم كلامي با يه آدم بزرگتر ميخواد. دلم مي خواد در حضور يه آدم بزرگتري كه لبريز از حس و حرف و شعره باشم. دلم شاملو مي خواد. دلم مي خواد توي تمرين گروه موسيقي بودم و بچه ها تار و كمانچه و سنتور و عودشون به راه بود و منم باهاشون مي خوندم اما خوب مي خوندم.
اگه يه روزگاري توي زندگيم وقت داشته باشم ميرم تار مي زنم.
شنيدن صداي گرم آدمو زنده مي كنه و نخوندن بار ميشه روي گلوي آدم.
هر مي لعل كز آن دست بلورين ستدم
آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند
******************************************************************
به تو فكر مي كنم
چون دردي در گلو كه به كلام در نمي آيد
******************************************************************
امسال طبق معمول دم امتحانا از يكي از بچه ها جزوه گرفته بودم جزوه يك نفر توش يه جمله اي بود كه بدجوري بهم حال ميداد. يه خط كج و معوج كه كنار يه صفحه نوشته بود:
ميدوني، چاره همه اينا توكله.
خيلي به دلم نشست.
******************************************************************
۵/۱۰/۱۳۸۱
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر