وقتي دبيرستاني بودم يكي از دوستاي درويش صفتم بهم گفته بود كه سهراب رو وقتي بايد خوند كه آسموني باشي..
آقا ما هم يه شب حس اسمانيت داشت در رگهامون غلغل مي كرد. رفتيم و يه فقره فال سهراب گرفتيم آنچنان چسبيد كه نگو!!!
اما بعد از اون و بعد از اين كه شاملو و حافظ رو قورت دادم، ديگه دست و دلم به سهراب نرفت...چرا شو نمي دونم اما يه جورايي حس مي كنم كه براي خوندن سهراب بايد روون تر و ملايم تر از اين موجودي بود كه من دارم مي شم. نميگم به دليل كهولت سن تيرگي قلبم افزايش يافته است فقط حوصله شنيدن حرفاي ملايم رو ندارم. اين از جنس همون حسيه كه نذاشت كتاب درخت زيباي من رو بخونم ...
دارم به يه ديو پليد و سنگدل تبديل ميشم!!
يو هو هو هاها
******************************************************************
۵/۱۱/۱۳۸۱
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر