۵/۱۸/۱۳۸۱

بهش گفتم كه مي تونه چه كارها كه نكنه. بهش گفتم كه درهاي دنيا به روش بازه. بهش گفتم كه باهوش و زرنگه و ميتونه موفق باشه. بهش گفتم كه از آينده ي درخشانش مطمئنم...
صبر كردم تا اونم چيزي بگه...صداش در نيومد...
چقدر تشنه بودم همينا رو به خودم بگه...چقدر!!!

اتاقش رو كارگاه كرده: دف و سه پايه و سنتور و كتاباي عمران و قلم و دوات...داره الان با رنگ روغن يه گلدون گل مي كشه كه هديه بده.
دوباره مست كردم. هم خودم رو فراموش كردم هم حسوديم شد هم دلم گرفت. چرا هي دارم حساب مي كنم كه در مقايسه با بقيه چقدر با كيفيت زندگي كرده ام؟




هیچ نظری موجود نیست: