۵/۲۴/۱۳۸۱

باران كه ببارد بر سرم
خيال تو كه بيايد
ساز سركشم كه نوا سردهد
غروب شهريور را مي گويم

به انتظار رنگ رنگ باد و پاييز
به انتظار خاك تشنه
هواي تو پر كرده همه راه ها را
زخمه هاي ترديد را يكي پس از ديگري فرود آوردم
و همه ي راه ها را بي تو رفتم تا گم شوم

دستان ناواردم را نگاه نكن
نگاهت را كه فراموش كنم روز سبك تر مي رود
باران كه ببارد بر سرم
خيال تو هم كه بيايد
غمي نيست
من و اين ساز ناكوك و اين راه تا ناكجا در مه

هیچ نظری موجود نیست: