۵/۲۴/۱۳۸۱

من اصلا حس نمي كنم كه از بچه ها دورم. اصلا حس نمي كنم كه الان بايد اون جا مي بودم. اصلا نمي خوام همه دور هم باشيم خونه ي سارا. اصلا دلم نمي خواد بريم يه كافي شاپ و از در و ديوار حرف بزنيم . اصلا هم حس نمي كنم كه دارم يه سري فرصت براي با هم بودن ها رو از دست مي دم. هيچ همچين فكر خطايي به سرتون نزنه...اينم شد زندگي؟

هیچ نظری موجود نیست: