۵/۲۵/۱۳۸۱

فردا خيلي روز شلوغ پلوغي دارم. صبح به يک شب شعر خانوادگي دعوتيم. ظهر به يک فقره ناهار در شانديز و شب هم به يک راس عروسي خوب...
جاي همه دوستان خالي!!!

يگانه اينا هي سراغت رو مي گيرن و مي گن اون دوست شاعرتون کجاست منم بهشون گفتم اي بابا شاعر کجا بود بچه حالا يه چيزايي سر هم کرده...

هیچ نظری موجود نیست: