۵/۲۶/۱۳۸۱

آه که آن صدر سرا مي ندهد بار مرا
مي نکند محرم جان محرم اسرار مرا
نغزي و خوبي و فرش، آتش تيز نظرش
پرسش همچون شکرش، کرد گرفتار مرا
گفت مرا مهر تو کو؟ رنگ تو کو؟ فر تو کو؟
رنگ کجا ماند و بو ساعت ديدار مرا

اينم از روز هيجان انگيز امروز..
شب شعري که صبح رفتيم که خيلي عالي بود. توش چند تا شعر خوندن که من بيچارشون شدم. يکيشون همون غزل مولاناست که بالا نوشته ام. يکي ديگه اش شعر عقاب پرويز خانلري بود که اگه گيرش بيارم حتما مي نويسم. و يکي ديگه اش هم داستان پير چنگي بود. خيلي با همه شون حال کردم.
بنده هم طبق معمول يک فقره شعر شاملو دکلمه کردم که با اجازه تون همه اش رو به هم بافتم...مث قضيه اون معتاده بود که مي گفت : خدايا چه دردسرت بدم... ولاضاللللللين... منم يه جاي سرود ابراهيم در آتش که رسيدم اعلام فرمودم که: و خلاصه شير آهنکوه مردي از اين گونه عاشق، ميدان خونين سرنوشت به پاشنه آشيل در نوشت...

عروسي هم جاي همه دوستان خالي خيلي خوب بود. آقا ما يه لباسي پوشيده بوديم که خودمون اندر جسارت خودمون مونده بوديم. اين قدر لباسه خوب بود!!! همه اش اون ورش پيدا بود و از لحاظ پارچه هم بدجوري در مضيقه بود...به به!!
جدي چقدر حس خوبيه وقتي آدم از لباسش و ظاهرش حس خوبي داره. (البته به قول پرستو با عرض پوزش از اونايي که ممکنه از اين حرف من جريحه دار بشن)

هیچ نظری موجود نیست: