۵/۲۱/۱۳۸۱

دارم با پرستو صحبت مي كنم. برام دوتا جوك تعريف كرد كه از خنده روده بر شدم. بابا همه دارن مث چي كار ميكنن اون وقت من اومدم پيش مامانم اينا و روزي سه تا ورد ليست از بر مي كنم و مامانم اينا هم كلي قربون صدقه ام ميرن و برام اسفند دود مي كنن چون عنقريبه كه چشم بخورم...
زندگي توي مشهد اگه كار نداشته باشي و رفقات نباشن و هر از گاهي يه سري بيرون از خونه بزني كه تار عنكبوتات رو پاك كني چيزيه براي خودش ها!!
يه چيزي كه خيلي بده اينه كه نمي شه به صورت ناشناس در سطح شهر ظاهر شد. آقا همه اين جا آدمو ميشناسن (ميدونين كه من يه لولوي فوق العاده سرشناسم) و وقتي هم داري براي خودت توي خيابون راه ميري اصلا نميتوني آواز بخوني يا حتا با خودت گفتمان كني...يكي نيست به اين ملت بگه خب بابا جان من با خودم كلي حرف دارم ...وقتي هم كه شروع به راه رفتن مي كنم كلي سرحرفم با خودم باز ميشه...براي اين كه منظور خودم رو به خودم بهتر حالي كنم هم بايد دستامو تكون بدم .گرنه با خودم به تفاهم نمي رسم...چرا مث از تيمارستان فرار كرده ها به من نگاه ميكنين؟ خوب ميشم...جذام كه ندارم...

هیچ نظری موجود نیست: